نویسنده موضوع: گفتگوی خودمانی  (دفعات بازدید: 46790 بار)

nazly

  • مهمان
پاسخ : گفتگوی خودمانی
« پاسخ #15 : مارس 03, 2013, 01:22:40 am »
الهی دلم برا هر چی پسره کباب شد ولی خداییش یه اعجوبه هایی هستن که دومی ندارن

smmoosavi

  • Moderator
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 95
  • Karma: +0/-0
  • نام: سید مصطفی
  • نام خانوادگی: موسوی
رضا ايرانمنش
« پاسخ #16 : مارس 03, 2013, 07:20:59 am »
من تقریباً 17 بار به کما رفتم، 4 سال پیش هم ‌یک بار مرگ مغزی شدم، شاید باورتان نشود اما من 4 ساعت کاملاً مرده بودم.
مرا به سردخانه بردند و بعد از 4 ساعت دوباره برگشتم.

2 بار از دفعاتی که به کما رفته بودم، خاطرات واضحی را به یاد دارم، احساس می‌کردم در خلأ هستم، می‌توانستم خیلی سریع به هر جا که اراده کنم بروم. اما دلم نمی‌آمد از کنار جسمم آن طرف‌تر بروم، مثل یک رویا بود.

یکی از بچه‌ها از به‌هوش آمدن من - بعد از یک ماه بی‌هوشی- فیلم گرفته بود، در فیلم دیدم که گریه و التماس می‌کنم و همه را به قرآن قسم می‌دهم که نمی‌خواهم برگردم ، من سبک و رها بدون هیچ دردی در ابرها بودم، اما هر لحظه به زمین نزدیک‌تر می‌شدم دلم نمی‌خواست برگردم. اما بالاخره برگشتم و دوباره سنگین شدم دوباره دردها برگشتند (آهی می‌کشد، آب دهانش را قورت می‌دهد) و ادامه می‌دهد قبل از هوشیاری کامل صدای بوق دستگاه‌ها به من یادآوری می‌کردند که برگشته‌ام و می‌فهمم دوباره به «آتیه» آمده‌ام.

من سهمیه50 درصد جانبازی دارم، آنقدر که ما برای گرفتن پول و هزینه دوندگی می‌کنیم، با پرداخت هزینه‌ها آنقدر تفاوت ندارد، البته چند روز پیش که آقای حسینی وزیر ارشاد به ملاقاتم آمده بودند صحبت کردند که روال آسان‌تر شود اما مسئله من نیستیم موضوع این است خیلی از جانبازان به نان شب خود نیز محتاج‌اند
 

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : گفتگوی خودمانی
« پاسخ #17 : مارس 03, 2013, 02:09:16 pm »
حالم را پرسیدند ، گفتم : روبراهم
اما کسی نپرسید رو به کدام راهم!

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : گفتگوی خودمانی
« پاسخ #18 : مارس 03, 2013, 02:13:10 pm »
نقل قول
الهی دلم برا هر چی پسره کباب شد ولی خداییش یه اعجوبه هایی هستن که دومی ندارن

سلام nazly
اینجا انجمن حمایت از پسرها نیست دختر ها هم می تونن درد دل کنن یا از خودشون بگن

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : گفتگوی خودمانی
« پاسخ #19 : مارس 03, 2013, 02:15:39 pm »
«تمام دخترها مثل مادرشان می‌شوند، چه فاجعه بزرگی برای دختر‌ها؛ هیچ مردی مثل مادرش نمی‌شود، چه فاجعه بزرگی برای پسرها.»
                              ( اسکار وایلد )

setayesh

  • مهمان
پاسخ : گفتگوی خودمانی
« پاسخ #20 : مارس 03, 2013, 11:02:42 pm »
تا جاییکه من خبر دارم دوستان وهمکاران خانمی که اطراف من هستند از دختر بودنشون شاکیند و به همین دلیل شاید چیزی در دفاع نمی نویسند.
به جرأت میتونم بگم خودم اگه تنها خانمی نباشم که از جنسیت خودم کمال رضایت رو دارم یقینا از معدود کسانی هستم که راضی هستند.

smmoosavi

  • Moderator
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 95
  • Karma: +0/-0
  • نام: سید مصطفی
  • نام خانوادگی: موسوی
وقتی که بچه دار شدیم
« پاسخ #21 : مارس 04, 2013, 07:12:15 am »
مـــــن و تــــــو بچه دار مــــــی شیم
 اگــــــه پسر بشه حرفـــــــای قشنگـــــــی می زنه
 مثـــــــــل بـــابـــاش
 اگـــــه دختــــــــــــــر بشه با دهنش نـــــــه بـــــا چشماش حرفـــــــــ می زنه
 مثـــــــــل مـــــامــــــانـــــــش
 بـــــــا هــــــــم دعوامـــــــون مـــــــی شه
 اول گفتــــــــ مـــــامــــــان
 نه خیــــــر
 اول گفتـــــــ بابا
 اگه پســــــر باشــــه مامانشو بیشــــتر از هـــر کســــــــی دوس داره
 مثــــــل همــــــــه
 اگـــــه دختر باشــــــــــه اولیـــن مــــــردی که عــــــاشقش مـــــــی شه تویـــــی فکـــــــــر کنــــم...
بــــا دستــــــای کــــــوچیــــکش همـــــــه ی خود خواهــــــی هــــامون رو مــــــــــی پـــــوشونه...
اسمشو مــــــــــن مــــــی ذارم
 همــــــــون طــــــــور که فامیــــــلیشو از تــــــــو مـــــــی گیره ♥

smmoosavi

  • Moderator
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 95
  • Karma: +0/-0
  • نام: سید مصطفی
  • نام خانوادگی: موسوی
تفریحات سالم
« پاسخ #22 : مارس 04, 2013, 07:15:50 am »
بگو دوچرخه………. سیبیل بابات میچرخه
بگو فرانسه……….. بابات قد آدامسه
بگو خاک انداز…………. خودتو جلو بی انداز
بگو متکا……………. بخور از این کتک ها
بگو دیوونه ................. نصفه تون تونیت بیرونه ، تو کوچه آویزونه
بگو باد بزن........ برو سره کوچه داد بزن
بگو پنیر.............. برو یه گوشه بمیر
بگو شامپو ................... بیا بغلم گامبو
بگو سه هفتا،بیست یکی .........خاک تو سر تو یکی
بگو چاقو……………. برو بچه دماغو
بگو اشرف…….. دلم برات قش رفت.
از تفریحات سالم ما :)))

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : گفتگوی خودمانی
« پاسخ #23 : مارس 05, 2013, 03:35:17 pm »
چرا ... عقربه های ساعت ... هر چه میدوند به لحظه دیدارت نمیرسند ؟؟؟

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : گفتگوی خودمانی
« پاسخ #24 : مارس 05, 2013, 03:43:10 pm »
محبت نیرومند ترین قدرتی است که جهان در خود دارد و در عین حال ساده ترین نیروی قابل تصور است .
ساقه شکستن ، قانون طوفان است ، تو نسیم باشو نوازش کن!

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : تفریحات سالم
« پاسخ #25 : مارس 05, 2013, 03:57:21 pm »
آی گفتی سید !

یادش بخیر زنگ آخر و اشتیاق فرار کردن از مدرسه .
یادش بخیر هفت سنگ بازی .
یادش بخیر کمربند بازی.
یادش بخیر تیله بازی و کوچه های پر از چاله های مات بچه مدرسه ای ها .
یادش بخیر کتک های ناظم و معلم.
یادش بخیر نوشابه کانادا درای و کیک فنجونی پذیرایی اعیانی زنگ های تفریح .
یادش بخیر زنگ ورزش بهترین زنگ مدرسه .
یادش بخیر بابای مدرسه و بوفه مدرسه .
یادش بخیر کتونی بندی .
یادش بخیر دعواهای مدرسه که بعد از کلی کتک کاری با دست انداختن گردن هم و بازی و دوستی تموم می شد اما حالا ...
یادش بخیر زنگ در خونه مردمو زدنو فرار کردن.
یادش بخیر نقش آدم بزرگها رو با شور بچه گی بازی کردن .
راستی بچه مدرسه ای های الآنی چیزی از این خاطرات می فهمند و براشون هیچ جذابیتی داره؟

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : گفتگوی خودمانی
« پاسخ #26 : مارس 05, 2013, 04:01:16 pm »
سلام setayesh
بد نیست یه سری به تالار گفتگوی بیمارستان ایزدی بزنی و توی مباحث آزاد موضوع داستانهای واقعی داستان آخه من یک دخترم رو بخونی و فرق واقعی دختر ها و ما پسرها رو ببینی

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : گفتگوی خودمانی
« پاسخ #27 : مارس 06, 2013, 05:49:10 pm »
دختر کوچک به مهمان گفت : میخوای عروسکامو ببینی ؟
مهمان با مهربانی جواب داد : بله ، حتما !
دخترک دوید و همه ی عروسکهارو آورد ، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن ولی دربین اونا یک عروسک خیلی قشنگ دیگه هم بود …
مهمان از دخترک پرسید : کدومشونو بیشتر از همه دوست داری ؟ و پیش خودش فکر کرد : حتما اونی که از همه قشنگتره … اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت : اینو بیشتر از همه دوست دارم !
مهمان با کنجکاوی پرسید : این که زیاد خوشگل نیست ؟!؟!
دخترک جواب داد : آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ؛ اونوقت دلش میشکنه …

smmoosavi

  • Moderator
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 95
  • Karma: +0/-0
  • نام: سید مصطفی
  • نام خانوادگی: موسوی
مرد زشتی که با زیباترین دختر دنیا ازدواج کرد
« پاسخ #28 : مارس 07, 2013, 07:05:47 am »
موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.

زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :

- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
- دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت : بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم
 عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»

فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.

نتیجه اخلاقی:
راست است که دخترها از گوش خام می شوند و پسر ها از چشم
 اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست

smmoosavi

  • Moderator
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 95
  • Karma: +0/-0
  • نام: سید مصطفی
  • نام خانوادگی: موسوی
آقای مشاورخیلی زرنگ ...
« پاسخ #29 : مارس 07, 2013, 07:09:09 am »
جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود:ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار.
جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت:ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.
گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت:خودشان می فهمند که من نخوردم!
اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
جانی معترض شد:ولی من هیچ کدوم رو نخوردم! و مرد پاسخ داد ما آوردیم، می خواستین بخورین!
جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت: من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.
متصدی گفت:ولی ما که مشاوره نخواستیم! و جانی پاسخ داد:من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد.