نویسنده موضوع: داستانهای واقعی  (دفعات بازدید: 44503 بار)

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
داستانهای واقعی
« : فبریه 27, 2013, 08:18:27 pm »
آخه من یک دخترم

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با
دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد. یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او
را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.
مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.
موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.
با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.
گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم. گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم.
مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی.
فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.
خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند.
به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند. مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد.
لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمی دانستم ...
مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟
معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد.
آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد.
معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر
من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم.داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم آخه من یه دخترم!.

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #1 : مارس 05, 2013, 04:13:06 pm »
امان از کم فروشان

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم . پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر می رسید، با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته ، صورتی تراشیده و به قول دوستان " فاقد نشانه های مذهبی!"
القصه… ،
هنگام توزین شیرینی ها ، اتفاقی افتاد عجیب غریب ! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم .. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها را به دست آورد، سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: "۸۰۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۲۵۰ تومان پول جعبه می شود به عبارت ۸۲۵۰ تومان "نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلاً راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه.
رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم : " چرا این کار را کردید؟!! " ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید ، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم . سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت : " اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…" و بعد اضافه کرد : " وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!"
پرسیدم : " یعنی هیچ وقت وسوسه نمیشوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…."حرفم را قطع می کند :"چرا ! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…" و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه :" امان از لحظه غفلت که آندم شاهدم هستی! "چیزی درونم گر می گیرد . ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا! راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری ، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی !!!!! کم فروشی مذهبی ، کم فروشی انسانی…؟؟

zsobhani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 825
  • Karma: +2/-6
  • تعجیل در فرج آقا امام زمان صلوات
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #2 : مارس 06, 2013, 09:17:05 am »
سلام

واقعا من موافقم با اصل این موضوع .

خیلی خیلی زیبا بود.
والعصر که بی عشق تو در خسرانم ...
*اللهم عجل لولیک الفرج*

A/1011\A

  • Newbie
  • *
  • ارسال: 13
  • Karma: +0/-0
  • نام: مهمان
  • نام خانوادگی: ناخوانده
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #3 : مارس 06, 2013, 09:14:48 pm »
 سلام مهندس مثل همیشه قشنگ بود.
راستی این قنادی که گفتی کجاست :o
یه چیز دیگه شما شیرینی برای کی گرفتید
ببخشیدا جای سوال داره  ;)
« آخرين ويرايش: مارس 06, 2013, 10:16:20 pm توسط A1011 »
چراغ خواب محرمت باش
نه
خورشید نا محرمت

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #4 : مارس 09, 2013, 08:24:33 am »
ترازو
دوباره ترازو را مقابلش می گذارد، و نگاه معصومانه اش پخش می شود میان بی تفاوتی عابران!
"خانوم، تو رو خدا، خودتونو وزن کنین....آقا، تو رو خدا، خودتونو وزن کنین.... آقا، تو رو خدا......."
صدای کودکانه اش گم می شود میان فریادهای عابری خشمگین:" ول کن بچّه! مگه با وزن کردن، وزن آدم، کم میشه؟!؟!"
اشک در چشمان کودک حلقه می زند....
ناپدری اش، در مقابل چشمانش، مجسم می شود....
با قامتی بلند.... چهره ای در هم... کمربندی در دست.....منتظر، ایستاده بر آستانه ی در...
به خود می لرزد و زیر لب می گوید:"وزن شما نه،اما، درد من، کم می شود!!!!!!""آرام"

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #5 : مارس 09, 2013, 08:26:45 am »
اتوبوس

ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺷﺪﻡ، ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺸﺴﺘﻦﻧﺒﻮﺩ، ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺩﺭ،
ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﯿﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ . . .
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﮐُﺘﯽ ﮐﻬﻨﻪ، ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ، ﺩﺳﺘﺶﺑﻪ ﺭﺩﯾﻒ ﺁﺧﺮ ﺻﻨﺪﻟﯽ
ﻫﺎﯼ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ ﮔﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ) ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻗﺴﻤﺖﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ (
ﺧﺎﻧﻢ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺷﺪ، ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺳﺖﻣﻦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ، ﭼﭗ ﭼﭗ
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺩﻣﺮﺩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪﻏﺮﻟﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥ
ـ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺗﻮﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﺯﻧﻮﻧﻪ
ﻣﮕﻪ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺟﺎ ﻧﺪﺍﺭﻩ، ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽﺧﺎﻟﯽ
* ﺧﺎﻧﻢ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﻧَﮕﯿﻦ، ﺣﺘﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻪﺑﺮﻩ
ـ ﺩﺳﺘﺶ ﮐﺠﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﯾﺎ ﭘﺎﺵ ﺧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻪ؟
* ﺧﺐ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻩ، ﺷﺎﯾﺪ ﺯﺍﻧﻮﺵ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﻪ ﺑﺸﯿﻨﻪ
ـ ﺁﺩﻡ ﭼﺸﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ، ﻧﯿﮕﺎ ﮐﻦ ﭘﺎﺵﺗﮑﻮﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ، ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺣﯿﺎﺀ ﺭﻓﺘﻪ . . .
ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻡ، ﮔﻔﺘﻢ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪﺩﻫﻢ ﺑﻌﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺟﺎﯼ ﺑﺎﺭﯾﮏ ﺑﮑﺸﺎﻧﺪ
ﻓﻘﻂ ﺧﺪﺍ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎ ﺭﺍﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ
ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺷﺪﻡ، ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺭﺍ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮐﺮﺩﻡﺗﺎ ﺑﺎﺭﺵ ﺑﺮﻓﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ
ﮐﻨﻢ . . .
ﺑﻪ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﻮﺩ
ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﯿﺒﺶ ﺑﺮﺩ، ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺗﻮﻣﻨﯽﭘﺎﺭﻩ ﺍﯾﯽ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ
ﮔﺮﻓﺖ
ﮔﻔﺖ: " ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﺗﻮﻣﻨﯿﻪ؟
ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺑﻮﺩ
ﺧﺎﻧﻢ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺯﺩﻩ ﺳﺮﺵ ﺭﺍﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺳﺮﺥ
ﺷﺪ . . .
ﮐﺎﺵ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺯﻭﺩ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻨﯿم

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #6 : مارس 09, 2013, 08:36:02 am »
سلام A1011

این یه داستان بود به روایت از یک نفر دیگه ، حالا اگر تو هم شیرینی میخوای ما در خدمتیم .
دیگه اینقدر صغری و کبری نداره  ;) ;) ;)

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #7 : مارس 10, 2013, 08:32:20 am »
به عزیزانتان بگویید دوستشان دارید
او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
به عزیزانتان بگویید دوستشان دارید.
امروز بهتر از دیروز و فرداست...

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #8 : مارس 10, 2013, 08:36:55 am »
لبخند پیر مرد و سراشیبی تند جاده
پیرمردی با لبخند باز کناردیوار کوچه نشسته بود انگار من نیامده به من لبخند زده بود. کوچه ما سرازیری تندی دارد و پیرمردی هر روز در ابتدای کوچه، در انتهای سرازیری می نشیند.با خود می گویم امروز از او می پرسم به چه می خندی؟!
باز تند ازکوچه پایین آمدم اما انگار او رفته بود انگار سراشیبی را تمام کرده بود و باز انگاری لبخندی برای من جا گذاشته بود.***
کوچه ما هنوز سراشیبی تندی دارد اما من دیگر نمی توانم تند پایین بیایم، گاهی که نفسم می گیرد می نشینم و به بچه های که تند و تند پایین می آیند می خندم.
دیروز پسربچه ای از من پرسید بابابزرگ چرا می خندی؟!

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #9 : مارس 12, 2013, 08:38:41 am »
ناپلئون هیل

یورگن یولدا دانشجوی دانشگاه کپنهاک، در یکی از تعطیلات تابستانی به‌عنوان راهنمای تور مشغول به کار شد. از آنجا که مشتاقانه و بیش از دستمزدش کار می‌کرد، بعضی از بازدیدکنندگان اهل شیکاگو از او دعوت کردند تا از امریکا دیدن کند. دیدار از مناظر واشنگتن دی.سی در مسیر شیکاگو هم جزء برنامه‌ی سفر او بود. وقتی به واشنگتن رسید، در هتل ویلارد اتاقی گرفت، البته هزینه‌ی آن قبلاً پرداخت شده بود. شاد و سرحال بود. در یک جیب، بلیط شیکاگو، در جیب دیگر کیفی حاوی پاسپورت و پول. ناگهان فاجعه‌ای رخ داد. وقتی می‌خواست بخوابد متوجه شد کیف پولش گم شده است. با عجله به پذیرش هتل رفت. مدیر هتل به او گفت: «هر کاری که بتوانیم می‌کنیم.» ولی صبح روز بعد هنوز کیف پیدا نشده بود. یورگن کمتر از دو دلار داشت. تنها، در کشوری غریب، نمی‌دانست چه باید بکند. با دوستانش در شیکاگو تماس بگیرد و به آن‌ها خبر دهد؟ به سفارت دانمارک برود و بگوید پاسپورت خود را گم کرده است؟ در دفتر پلیس منتظر بماند تا خبری شود؟
ناگهان گفت: «نه، هیچ‌کدام از این کارها را نمی‌کنم. می‌روم و واشنگتن را می‌بینم. من که دیگر هرگز به اینجا نخواهم آمد. روز خوبی را در این پایتخت بزرگ می‌گذرانم. در ضمن بلیط شیکاگو را هم دارم. آن‌جا به‌قدر کافی وقت دارم که مشکل پول و پاسپورت خود را حل کنم. اگر حالا واشنگتن را نگردم، دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم این‌جا را ببینم... اکنون وقت شادبودن است. من همان کسی هستم که دیروز قبل از گم‌کردن کیفم بودم. آن موقع خوشحال بودم. اکنون نیز باید خوشحال باشم. فقط به خاطر اینکه امریکا هستم و این فرصت برایم پیش آمده که تعطیلات خوبی در این شهر بزرگ داشته باشم. وقتم را با ناراحتی بی‌مورد به‌خاطر چیزی که گم کرده‌ام، تلف نمی‌کنم.
بعد، پیاده راه افتاد. کاخ سفید و عمارت کنگره‌ی امریکا را دید. از موزه‌ی بزرگ امریکا دیدن کرد و به بالای بنای یادبود واشنگتن رفت. نتوانست آرلینگتون و جاهای دیگری که می‌خواست ببیند، ولی درعوض بقیه‌ی جاها را کامل دید و برای اینکه جلوی گرسنگی‌اش را بگیرد کمی شیرینی و بادام زمینی خرید و خورد. او وقتی به دانمارک برگشت، بهترین بخش مسافرتش به امریکا، همان روزی بود که پیاده واشنگتن را گشته بود. روزی که اگر راز انجام کارها را به کار نمی‌بست، از دستش می‌رفت. زیرا واقعیت جمله‌ی «همین حالا انجام بده!» را دریافته بود. می‌دانست که باید اکنون را غنیمت شمارد، پیش از آنکه تبدیل به دیروز، می‌توانستم... بشود.
سرانجام، پنج روز بعد از آن روز پرحادثه، پلیس واشنگتن کیف و پاسپورت او را پیدا کرد و برایش فرستاد.

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #10 : مارس 13, 2013, 08:44:58 am »
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی ...

ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهی تابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند، پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم می گیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.
دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود. صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمی ریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر این جوری نبود، در می زدند ومی اومدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می
رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نامرتب بود؛ خسته بودم، تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم1 به نظر می رسید.
اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه  چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما …
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نون ها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند. وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه برمی دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
من آدم زمختی هستم. زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ! لعنتی! چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...؟! میوه داشتیم یا نه …؟! همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست می گفت.
نون خوب خیلی مهمه. من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش.

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #11 : مارس 13, 2013, 02:40:41 pm »
آبرو
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ، افراد زیادی اونجا نبودن ، ۳ نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود .
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد ، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم ، بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد رو کرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم . . .
به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ، خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش ، اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم ، اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد . . .
 خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود ، اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف ، از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه . . .
دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم ، دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ، به محض اینکه برگشت من رو شناخت ، یه ذره رنگ و روش پرید ، اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم ، ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ! همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ریال داداش او جریان یه دروغ بود ، یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم . . .
دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ، اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ، همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن ، پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ، الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ، پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ، من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده . . .
همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ، پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد ، پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار . . .
من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت ، تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ، رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ، بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین . . .
ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ، گفت داداشمی ، پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ، این و گفت و رفت . . .
یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ، واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید . . .

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #12 : مارس 13, 2013, 02:46:42 pm »
صورتحساب !!!
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :

صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان ... دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #13 : مارس 14, 2013, 12:07:50 pm »
مرد قصاب و خمس
سال‌ها پیش از انقلاب شخصی به محضر مرحوم آیت‌الله گلپایگانی رسید تا مبلغی حدود 200 هزار تومان (که در آن زمان پول بسیار زیادی بود) به عنوان سهم امام (یعنی بخشی از خمس) بپردازد.

آقا پرسیدند: شغل شما چیست؟
ــ قصابم.
ــ در کجا؟
ــ در تهران.
ــ با گوشت‌های ذبح غیراسلامی و یخ زده‌ای که در این ایام وارد کشور می‌شود و به فروش می‌رسد، چه می‌کنید؟
ــ ما فروشنده‌ایم، کاری به حلال و حرام گوشت نداریم!
آیت‌الله گلپایگانی با تغییری که در رنگ و صورتشان پیدا شد، فرمودند: چطور مسایل شرعی مربوط به شغل خود را یاد نگرفته‌ای و دست به این شغل خطرناک زده‌ای؟! تو غذای مردم را تامین می‌کنی!
قصاب گفت: مردم خودشان مسؤول خوراکشان هستند.
آقا فرمودند: مردم به بازار اسلامی مراجعه می‌کنند و شما از این مصونیت سوءاستفاده کرده بازار حرام‌خوری آماده می‌کنید و ذبح غیراسلامی در اختیار مردم قرار داده و مردم را به حرام‌خواری عادت می‌دهید. پول‌ها را از برابر من بردارید!
قصاب پرسید: چرا؟
فرمودند: این پول‌ها مشکوک و اموال حرام است و شما مسئول باز گرداندن آن به صاحبانشان هستید.
قصاب گفت: حضرت آیت‌الله من سهم امام و خمس می‌پردازم و امیدوارم خداوند از این طریق مرا ببخشد.
آیت‌الله گلپایگانی فرمودند: این نه سبب نجات تو می‌شود و نه من اجازه دارم که جهت حوزه علمیه و طلاب و برای نشر اسلام مصرف کنم. ما در حوزه علمیه به طلاب شهریه پاک می‌دهیم که از سهم امام سلام‌الله علیه است تا طلاب نماز شبشان فراموش نشود؛ اما این پول حرام نماز صبح طلاب را نیز به قضا و فساد می‌کشد!

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پاسخ : داستانهای واقعی
« پاسخ #14 : مارس 14, 2013, 01:34:31 pm »
نجار
نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار  پیرخواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو.

نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد. حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد.....