نویسنده موضوع: با هم بخندیم  (دفعات بازدید: 5287 بار)

ASAL

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 62
  • Karma: +0/-3
  • نام خانوادگی: عسل
با هم بخندیم
« : آپریل 27, 2013, 11:06:04 pm »
يکي از فانتزيام هميشه اين بود تو سيستم عامل ويندوز
يک مشکلي پيدا کنم بفرستم براشون

بعد بيل گيبس زنگ بزنه بگه مهندس لطفا بيا امريکا تو مجموعه من
دخترمم ميدم بهت کنيزت باشه تا آخرررر عمرش خونه ماشين پول همه چي ميدم بهت
بعد يک دقيقه سکوت بگم دلم ميخواد
اما من متعلق به اين مردمم!:))

ASAL

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 62
  • Karma: +0/-3
  • نام خانوادگی: عسل
پاسخ : با هم بخندیم
« پاسخ #1 : آپریل 27, 2013, 11:07:10 pm »
يه بازاريابِ جارو برقي درِ يه خونه اي رو ميزنه، و تا خانمِ خونه در رو بازميکنه قبل از اينکه حرفي زده بشه،

بازارياب ميپره تو خونه و يه کيسه کود گاوي رو روي فرش خالي ميکنه

ميگه: اگه من قادر به جمع کردن و تميز کردنِ همه ي اينها ظرف مدت 3 دقيقه با اين جاروبرقي قدرتمند نباشم حاضرم که تمامِ اينها رو بخورم!

خانوم ميگه: سُــسِ سفيد ميخواي يا قرمز؟
بازارياب: چــــرا؟
خانوم: چند روزيه برقِ خونه مون قطعه

ASAL

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 62
  • Karma: +0/-3
  • نام خانوادگی: عسل
پاسخ : با هم بخندیم
« پاسخ #2 : آپریل 27, 2013, 11:10:54 pm »
از يه اسب ميپرسن چرا هر کس تورو ميبينه سوارت ميشه؟
اون اسب جواب نداد. سرشو انداخت پايين و هيچي نگفت.
ميدونيد چرا؟؟؟

.

.
چون اسبا نميتونن حرف بزنن.
نه واقعا انتظار داشتين اسبها حرف هم بزنن؟؟؟
لابد دانشجو هم هستي؟؟؟:)

ASAL

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 62
  • Karma: +0/-3
  • نام خانوادگی: عسل
با هم بخندیم
« پاسخ #3 : آپریل 29, 2013, 01:22:29 pm »
سوالی که جدیدا ذهنم رو درگیر کرده اینه که میشه رومیز نهارخوری شام هم خورد ؟!

ASAL

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 62
  • Karma: +0/-3
  • نام خانوادگی: عسل
با هم بخندیم
« پاسخ #4 : آپریل 29, 2013, 01:24:24 pm »
گفت و گوی کاملا جدی بین دو دختر در تاکسی :

اولی : مربی تئاترمون قبلا دستش تومور داشته

دومی : تومور مغزی ؟!

اولی : نمی دونم .... اونشو نگفت !!

@@@@@

  • Newbie
  • *
  • ارسال: 4
  • Karma: +0/-0
  • نام: @@@
  • نام خانوادگی: @@
پاسخ : با هم بخندیم
« پاسخ #5 : آپریل 29, 2013, 10:38:25 pm »
مرسی خندیدیم

zsobhani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 827
  • Karma: +2/-6
  • تعجیل در فرج آقا امام زمان صلوات
پاسخ : با هم بخندیم
« پاسخ #6 : آپریل 30, 2013, 08:01:34 am »
همکار عزیز خیلی خندیدیم ممنون
والعصر که بی عشق تو در خسرانم ...
*اللهم عجل لولیک الفرج*

ASAL

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 62
  • Karma: +0/-3
  • نام خانوادگی: عسل
با هم بخندیم
« پاسخ #7 : آپریل 30, 2013, 11:42:50 am »

 بچه بودیم مارو می ذاشتن رو پاشون انقد تکون می دادن تا سرگیجه بگیریم بخوابیم !

الان دکترا می گن این کارو نکنین مغز بچه جابهجا می شه !

خب حالا تکلیف این مغز جابه جا شده ما چیه ؟؟؟

مغز ما کجامونه الان ؟؟؟

رسیدگی کنین لطفا .

ASAL

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 62
  • Karma: +0/-3
  • نام خانوادگی: عسل
با هم بخندیم
« پاسخ #8 : می 07, 2013, 05:52:36 pm »
من که رکیک ترین فحش بابام ” دیوانه “
و مستهجن ترین حرف مامانم ” بی شخصیت ” بود شدم این!
خدایا به حق همین ماه عزیز بچمو به تو سپردم!
.

ASAL

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 62
  • Karma: +0/-3
  • نام خانوادگی: عسل
با هم بخندیم
« پاسخ #9 : می 07, 2013, 05:54:43 pm »
تو کلاس داشتم با دوستم پچ پچ میکردم
استاد اومد با خط کش بهم اشاره کرد و گفت:
تهِ این خط کش یه آدم ابله وجود داره…
منم گفتم: استاد منظورتون کدوم تهشه…!؟
نمیدونم چی شد که اخراجم کرد!!

ASAL

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 62
  • Karma: +0/-3
  • نام خانوادگی: عسل
با هم بخندیم
« پاسخ #10 : می 07, 2013, 05:56:47 pm »
ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﯾﻪ ﮐﺎﺭﺕ ﺷﺎﺭﮊ ﺑﺨﺮ ﻭﺍﺳﻢ
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﻬﻮ ﺁﻧﺘﻦ ﮔﻮﺷﯿﺶ ﺭﻓﺖ
ﻣﻦ ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺍﻟﻮﻭ ﺍﻟﻮﻭ… ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ:
ﻫﯽ ﺍﻟﻮﻭ ﺍﻟﻮﻭ ﻧﮑﻦ ﺍﺻﻼ ﺻﺪﺍﺕ ﻧﻤﯿﺎﺩ !

ASAL

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 62
  • Karma: +0/-3
  • نام خانوادگی: عسل
با هم بخندیم
« پاسخ #11 : می 07, 2013, 05:58:54 pm »
الان مادرم اومده میگه بیا دلستر بخور پسرم
تعجب کردم میگم دستت درد نکنه
میگه آخه از این تلخاست کسی نمیتونه بخوره
الان دنبال پدر مادر واقعیم میگردم

ASAL

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 62
  • Karma: +0/-3
  • نام خانوادگی: عسل
با هم بخندیم
« پاسخ #12 : می 07, 2013, 06:02:23 pm »
یکی از اولین حیرت‌های فلسفیم وقتی بود که

فهمیدم علت این که میگن “بادمجون بم آفت نداره” اینه که بم اصن بادمجون نداره

smmoosavi

  • Moderator
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 95
  • Karma: +0/-0
  • نام: سید مصطفی
  • نام خانوادگی: موسوی
غضنفر
« پاسخ #13 : می 08, 2013, 07:39:04 am »
غضنفر چند متر دورتر از قبری گریه میکرد، ازش پرسیدند

چرا نزدیکتر نمیری؟ گفت: مرحوم از فامیلای دورمون بود

smmoosavi

  • Moderator
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 95
  • Karma: +0/-0
  • نام: سید مصطفی
  • نام خانوادگی: موسوی
انشا
« پاسخ #14 : می 08, 2013, 07:40:38 am »
معلمي سر کلاس به بچه ها ميگه انشا بنويسيد با اين موضوع .

“اگر مديرعامل بوديد چه مي کرديد؟” .
بعد مي بينه همه تند و تند و با هيجان شروع …کردند به نوشتن،

به جز يک نفر که نشسته و داره از پنجره بيرون رو تماشا مي کنه.
معلم ازش مي پرسه: چرا تو هيچي نمي نويسي؟
 
بچه ميگه: منتظرم تا منشي ام بياد!!!