نویسنده موضوع: ▀▄ داستان دو زوج(تا اخرش بخونید جالبه) ▄▀  (دفعات بازدید: 2582 بار)

░▒▓قیامت▓▒░

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 3525
  • Karma: +2/-2
  • تقدیم به سر چشمه جاری زندگیم ■"فداش بشم"■
  • نام: ☺ALI☺
  • نام خانوادگی: ▄▀▄ ESHGHI ▄▀▄
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز
■" نفســــم می گیرد در هواییکه هوای تو نیـستــــــــ "■

پارسا

  • Full Member
  • ***
  • ارسال: 224
  • Karma: +1/-2
  • آه ای جوانی چه بی صدا میسوزی....
  • نام: انسان
  • نام خانوادگی: نسل سوخته
عجب .....داستان بسیار جالبی بود. ممنون
مادر* زیباترین وبهترین.. در دنیا

darya

  • مهمان
الهی چقدر قشنگ بود

داود رضایی

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 76
  • Karma: +0/-0
  • نام: DAVID
  • نام خانوادگی: REZAI
افسانه قشنگی بود
سلام به تمام دشمنانم

░▒▓قیامت▓▒░

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 3525
  • Karma: +2/-2
  • تقدیم به سر چشمه جاری زندگیم ■"فداش بشم"■
  • نام: ☺ALI☺
  • نام خانوادگی: ▄▀▄ ESHGHI ▄▀▄
داستان زیبای "خیانت"


هر کسی می خواست یک زندگی عاشقانه را مثال بزند، بی اختیار زندگی "سام" و "مولی" را به یاد می آورد. یک زندگی پر از مهر و محبت....

هر کسی می خواست یک زندگی عاشقانه را مثال بزند، بی اختیار زندگی "سام" و "مولی" را به یاد می آورد. یک زندگی پر از مهر و محبت.
در دانشگاه به صورت اتفاقی با هم آشنا شدند، سلیقه های مشترکی داشتند، هر دو زیبا، باهوش، عاشق صداقت و پاکی بودند و خیلی زود زندگی شان را در کلیسا با قسم خوردن به این که تا آخرین لحظه عمرشان در کنار یکدیگر می مانند با شادی دوستان و خانواده هایشان آغاز کردند.
همه چیز آنها رویایی بود و با هم قرار گذاشته بودند یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشند تا وقتی پیر شدند، خاطرات را برای نوه هایشان بخوانند و با یادآوری خاطرات خوش هیچ وقت لحظه های زیبای با هم بودن را از یاد نبرند؛ برای همین، پیش از خوابیدن همه چیز را در آن می نوشتند.

همه چیز خوب پیش می رفت تا این که سام یک روز دیرتر به خونه آمد و گرفته بود. دل و دماغ نداشت. مولی این حالت را به حساب گرفتاری کاری گذاشت، اما فردا و فرداهای دیگه هم این قضیه تکرار شد. هر وقت که دیر می کرد، مولی ده ها بار تلفن می زد، اما سام در دسترس نبود و وقتی به خانه برمی گشت، پاسخی برای پرسش های مولی مانند: کجا بود و چرا دیر کرد، نداشت.
برای مولی عجیب بود. باورش نمی شد زندگی قشنگش گرفتار طوفان شده باشد. بدتر از همه این که از دفترچه خاطراتشان هم دیگر خبری نبود. تا اینکه تصمیم گرفت سام را تعقیب کند.

اولین جرقه های ظن او با پیدا شدن چند موی بلوند روی کت سام شکل گرفت. سپس که لباس هایش را بیشتر جستجو کرد، عطر غریبه (عطر زنانه) شک او را بیشتر کرد.
نه، نه، این غیرممکن بود؛ اما با دیدن چند پیامک عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن سام همه چیز مشخص شد.
سام عزیزش به او و عشقشان خیانت کرده بود. حالا علت تمام سردی ها، بی اعتنایی ها و دوری های سام را فهمیده بود.
دنیا روی سرش خراب شد. در یک لحظه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای آن را کینه و نفرت پر کرد. مرد آرزوهایش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود.
آن شب سام در مقابل تمام گریه ها و فریادهای مولی فقط سکوت کرد. کار از کار گذشته بود. صبح مولی چمدانش را بست و با دلی پر از نفرت سام را ترک کرد و با اولین پرواز به شهر خود برگشت.

روزهای اول منتظر یک معجزه بود، شاید این ها همه اش خواب بود؛ اما نبود. همه چیز تمام شده بود. آن وقت با خودش کنار آمد و سعی کرد سام را با تمام خاطراتش فراموش کند؛ هر چند هر روز هزاران بار مرگ سام خائن را از خدا آرزو می کرد، ولی خیلی زود به زندگی عادی برگشت.

سه سال گذشت و یک روز به طور اتفاقی در فرودگاه، یکی از هم دانشگاهی هایش را دید. خواست از کنارش بی اعتنا بگذرد، اما نشد. دوستش خیلی منتظر شد؛ گویی می خواست مطلب مهمی را به مولی بگوید، ولی نمی توانست.
سرانجام گفت: سام درست شش ماه پس از این که از هم جدا شدند، درگذشت. باورش نشد. متعجب شده بود؛ چه عکس العملی باید از خود نشان می داد.
تمام خاطرات خوشش یک لحظه جلوی چشمانش آمد، اما سریع خودش را کنترل کرد و زیر لب گفت: عاقبت خائن همین است و از دوستش که او را با تعجب نگاه می کرد، با سرعت جدا شد.

آن شب خیلی فکر کرد تا توانست خودش را قانع کند برگشتن به آن جا فقط به این خاطر هست که لوازم شخصی اش را پس بگیرد و قصدش دیدن رقیب عشقی اش و کسی که سام را از او جدا کرده بود، نیست. پرسشی که در این سه سال همیشه آزارش داده بود.

آخر شب به خونه قدیمی شان رسید. باغچه قشنگشان خالی از هر گل و گیاهی بود. چراغ ها به جز چراغ در ورودی خاموش بودند. در زد. هزار بار این صحنه را تمرین کرده بود و خودش را آماده کرده بود تا با رقیب چطوری برخورد کند. قلبش تند تند می زد. دنیایی از خاطرات به ذهن او هجوم آورد بود. ای کاش نیومده بود، ولی به خودش جرأت می داد. باز هم زنگ زد، اما کسی در را باز نکرد. پسر کوچکی از آن طرف خیابان فریاد زد: ای خانم! آن جا دیگر کسی زندگی نمی کند.

نفس عمیقی کشید. فکر خنده داری به نظرش رسید. کلیدش همراهش بود. کلیدهایش را درآورد و در جاکلیدی چرخاند. در کمال ناباوری در باز شد. همه جا تقریبا تاریک بود و فقط نور ورودی کمی خانه را روشن کرده بود. دلشوره داشت. نمی دانست چه چیزی خواهد دید. کلید برق را زد. باورش نمی شد. همه چیز دست نخورده سر جایش بود. عکس های ازدواجشان، مسافرت ماه عسلشان؛ خلاصه همه عکس ها بر دیوارها بود و خانه تمیز و مرتب بود.
با سرعت به طرف اتاق خواب رفت تا ببیند وسایلش هنوز هست یا نه؟ دلش می خواست سریع آن جا را ترک کند. چشمش که به اتاق خواب افتاد، دیگر داشت دیوانه می شد. درست مثل روز اول.
کمد لباس ها را باز کرد. تمام لباس ها و وسایل شخصی اش مرتب سر جایشان بود.

ناخوداگاه رفت سراغ لوازم سام. کشو را بیرون کشید و شروع کرد به نگاه کردن. از هر کدام خاطره ای داشت. حالش خوب نبود. یک احساسی داشت خفه اش می کرد؛ ناگهان چشمش به یک کلاه گیس با موهای بلوند که در ته کشو پنهان کرده بودند، افتاد. با تعجب برداشت. کمد رو به هم ریخت. نمی دانست دنبال چه باید بگردد. فقط شروع کرد به گشتن. چند عطر زنانه و یک گوشی موبایل ناشناس. گوشی را روشن کرد؛ شماره اش را خوب می شناخت. شماره غریبه ای بود که برای سام پیام عاشقانه می فرستاد. گیج شده بود. رشته های موی بلوند روی لباس سام، بوی عطرهای زنانه ای که از لباس سام به مشام می رسید و پیام های ارسال شده؛ همه آن جا بودند. نمی فهمید. این چه بازی بود. خدایا کمکم کن.

سرانجام پیدایش کرد. دفترچه خاطراتشان را برداشت و باز کرد. خط سام رو خوب می شناخت. با خط قشنگش نوشته بود: از امروز تنها خودم تو دفتر خواهم نوشت؛ تنهای تنها.
سرانجام جواب آزمایش هایم آمد و دکتر گفت: داروها جواب ندادند. بیماری خیلی پیشرفت کرده سام، متاسفم.
آه خدایا واسه خودم غمی ندارم، اما مولی نازنینم. چطوری آماده اش کنم؟ چطوری؟ اون بدون من خواهد مرد و این برای من از تحمل بیماری و مرگم سخت تره.

مولی بقیه خط ها را نمی دید. خدایا باز هم یک کابوس دیگر.

آخرین صفحه رو باز کرد. اوه خدایای من این صفحه را برای من نوشته: مولی مهربانم سلام. امیدوارم هیچ وقت این دفتر را پیدا نکرده باشی و نخوانده باشی، اما اگر الان داری می خوانی؛ یعنی دست من رو شده است. مرا ببخش. می دانستم قلب مهربانت تحمل مرگ مرا نخواهد داشت. پس کاری کردم تا خودت با تنفر مرا ترک کنی. این طوری بهتر بود؛ چون اگر خبر مرگم رو می شنیدی، زیاد غصه نمی خوردی. این را بدان تو تنهای عشق من در هر دو دنیا هستی و خواهی بود. سعی کن خوب زندگی کنی و غصه مرا هم نخور. اینجا عاشقانه منتظرت خواهم ماند. قول می دهم هیچ وقت دیگر ترکت نکنم. به خاطر حقه ای که بهت زدم، مرا ببخش. کسی که عاشقانه دوستت دارد سام. راستی به یکی از دوستانم سپردم مواظب باشد چراغ ورودی در خانه مان همیشه روشن بماند که اگر روزی برگشتی، همه جا تاریک نباشد .سام تو.

مولی برگشت و به عکس سام روی دیوار نگاه کرد و گفت: سام مرا ببخش. به خاطر این که در سخت ترین لحظات تو را تنها گذاشتم، مرا ببخش. چشم های سام هنوز در عکس می درخشید و به او می خندید...

■" نفســــم می گیرد در هواییکه هوای تو نیـستــــــــ "■

داود رضایی

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 76
  • Karma: +0/-0
  • نام: DAVID
  • نام خانوادگی: REZAI
حالمون رو گرفتی با این داستانت :'( :'( :'( :'(
سلام به تمام دشمنانم

پارسا

  • Full Member
  • ***
  • ارسال: 224
  • Karma: +1/-2
  • آه ای جوانی چه بی صدا میسوزی....
  • نام: انسان
  • نام خانوادگی: نسل سوخته
واووو          عجب داستانی بود خیلی زیبا بود .عاشق ابنجور داستانهام * ممنون ;)
مادر* زیباترین وبهترین.. در دنیا

░▒▓قیامت▓▒░

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 3525
  • Karma: +2/-2
  • تقدیم به سر چشمه جاری زندگیم ■"فداش بشم"■
  • نام: ☺ALI☺
  • نام خانوادگی: ▄▀▄ ESHGHI ▄▀▄

مردی صبح از خواب بیدار شدودید تبرش ناپدیدشده شک کردکه همسایه اش آنرا
دزدیده باشد.برای همین،تمام روزاورازیرنظرگرفت.متوجه شدکه همسایه اش
دزدی ماهراست،مثل یک دزد راه می رود،مثل دزدی که چیزی راپنهان 
میکند، پچ پچ می کند، آن قدر از شکش مطمئن شدکه تصمیم گرفت به خانه
برگردد،لباسش راعوض کند،و نزدقاضی برود.اماهمین که واردخانه شد،تبرش را
پیدا کرد.زنش آن راجابه جاکرده بود.مردازخانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش
رازیرنظرگرفت ودریافت که اومثل یک آدم شریف راه میرود،حرف میزند،و رفتار
می کند.


■" نفســــم می گیرد در هواییکه هوای تو نیـستــــــــ "■

░▒▓قیامت▓▒░

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 3525
  • Karma: +2/-2
  • تقدیم به سر چشمه جاری زندگیم ■"فداش بشم"■
  • نام: ☺ALI☺
  • نام خانوادگی: ▄▀▄ ESHGHI ▄▀▄
 
 سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بود و تنومند !
مرا انتخاب کرد
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و شروع به زدن کرد ،  محکم و محکم تر
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود
سوزش تبر هایش بیشتر می شد
که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر از من بود
مرا بی رحمانه رها کرد با زخم هایم ، او را برد ...
و من ماندم با زخمهایی که به من زده بود
و من نه دیگر درخت بودم ، و نه  میتوانستم تخته سیاه مدرسه ای باشم
**********
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز ..

بخدا قسم نسبت به کسانی که آنان را به خود وابسته میکنید...

مـــســــواــــــــــیـیــــــــــــد ...!!!
■" نفســــم می گیرد در هواییکه هوای تو نیـستــــــــ "■

░▒▓قیامت▓▒░

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 3525
  • Karma: +2/-2
  • تقدیم به سر چشمه جاری زندگیم ■"فداش بشم"■
  • نام: ☺ALI☺
  • نام خانوادگی: ▄▀▄ ESHGHI ▄▀▄

مرد فقيرى بود که همسرش از شير گاوشان کره درست ميکرد

و او آنرا به تنها بقالى روستا میفروخت

زن روستايی کره ها را به صورت دايره های يک کيلويى میساخت

همسرش در ازای فروش آنها مايحتاج خانه را از همان بقالی میخريد

روزى بقال به وزن کره ها شک کرد و تصميم گرفت آنها را وزن کند

هنگامیکه آنها را وزن کرد:ديدکه اندازه همه کره ها 900 گرم است.

او از مرد فقير عصبانى شد و روز بعد به مرد فقير گفت:

ديگر از تو کره نمیخرم،تو کره ها را به عنوان يک کيلويي

به من مى فروختى در حالى که 900 گرم است.

مرد فقير ناراحت شد و سرش را پايين انداخت و گفت:

راستش ما ترازويی نداريم که کره ها رو وزن کنيم

ولي يک کيلو شکر قبلا از شما خريديم

و آن يک کيلو شکر را به عنوان وزنه قرار داديم

* يقين داشته باش که با مقياس خودت برای تو اندازه مى گيرند*
■" نفســــم می گیرد در هواییکه هوای تو نیـستــــــــ "■

░▒▓قیامت▓▒░

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 3525
  • Karma: +2/-2
  • تقدیم به سر چشمه جاری زندگیم ■"فداش بشم"■
  • نام: ☺ALI☺
  • نام خانوادگی: ▄▀▄ ESHGHI ▄▀▄
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
 
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!
■" نفســــم می گیرد در هواییکه هوای تو نیـستــــــــ "■

داود رضایی

  • Jr. Member
  • **
  • ارسال: 76
  • Karma: +0/-0
  • نام: DAVID
  • نام خانوادگی: REZAI
داستانت تکراری بود پارسسسسسسسسسسسسسسسسا ;D ;D ;D ;D ;D ;D
سلام به تمام دشمنانم