نویسنده موضوع: تنهایی  (دفعات بازدید: 12832 بار)

darya

  • مهمان
تنهایی
« : آپریل 18, 2014, 12:16:21 am »
دلم در صفر مطلق ذوب  شود وقتی ....به کفشهایت در کنار کفشهایش فکر میکنم ....

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #1 : آپریل 18, 2014, 12:17:33 am »
انچه ان دیدنی است از مردم دنیا دیده ام

اکنون باورم شد ارامش نا بینا از چیست ...

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #2 : آپریل 18, 2014, 12:19:42 am »
در دنیای من فقط یک نفر لبخند مرا خواست .....

او عکاس بود که او هم پولش را گرفت ...

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #3 : آپریل 18, 2014, 12:22:45 am »
شبیه کسی شده ام

که پشت دود سیگارش

با خود می گوید :

باید تـَرکـــــ کنم !

ســیگار را...

خانــــه را...

زندگـــی را...

و باز پُــکــی دیگــــر می زند ...

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #4 : آپریل 18, 2014, 12:23:19 am »
خیلی حرف هست...

که تو هرروز در گلویت...

بغض کشنده ای احساس کنی...

برای کسی که...

بدانی...حتی یک بار در عمرش...

به خاطر تو...


بغض هم نکرده است...!!

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #5 : آپریل 18, 2014, 12:24:53 am »
حکایت ما آدم ها …

حکایت کفشاییه که …

اگه جفت نباشند …

هر کدومشون …

هر چقدر شیک باشند …

هر چقدر هم نو باشند

تا همیشه …

لنگه به لنگه اند …

کاش …

خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …

جفت هر کس رو باهاش می آفرید …

تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …

به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…



darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #6 : آپریل 18, 2014, 12:25:42 am »
خدایا خواستم بگویم تنهایم..........

نگاهت........

لبخندت......

مرا شرمگین کرد.........

چه کسی بهتر از تو؟!



darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #7 : آپریل 18, 2014, 12:27:11 am »
 یادمان باشد : وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم !

در برابرش مسئولیم . . .     

در برابر اشکهایش ؛

شکستن غرورش ،

  لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش …

واگر یادمان برود !

در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ،

واین بار ما خود فراموش خواهیم شد . …


darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #8 : آپریل 18, 2014, 12:32:33 am »
میتوان زیبا زیست
نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم
نه چنان بی مفهوم. که بمانیم میان بد و خوب
لحظه ها میگذرند
گرم باشیم پر از فکر و امید
عشق باشیم و سراسر خورشید ♥

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #9 : آپریل 18, 2014, 12:33:22 am »
زندگی باید کرد...  گاه با تلخی راه
گاه با یک گل سرخ  گاه با یک دل تنگ...
گاه باید رویید درمیان باران
گاه باید خندید با غمی بی پایان...

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #10 : آپریل 18, 2014, 12:34:36 am »
توچه گفتی سهراب؟قایقی خواهم ساخت...
باکدوم عمردراز؟
نوح اگرکشتی ساخت عمرخودراگذراند،با تبر روز و شبش،بردرختان افتاد سالیان طول کشید،عاقبت اماساخت،پس بگوای سهراب...شعرنوخواهم ساخت بیخیال قایق...
باکه میگفتی...
تاشقایق هست زندگی باید کرد؟
این سخن یعنی چه؟
باشقایق باشی...زندگی خواهی کرد
ورنه این شعروسخن
یک خیال پوچ است پس اگرمیگفتی... تاشقایق هست حسرتی باید خورد،جمله زیباترمیشد
توببخشم سهراب...
که اگردرشعرت،نکته ای آوردم،انتقادی کردم بخدا دلگیرم،ازتمام دنیا،ازخیال ورویا بخدا دلگیرم،بخدامن سیرم،من جوانی پیرم
زندگی رویانیست
زندگی پردرداست
زندگی نامرداست،زندگی نامرداست...


darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #11 : آپریل 18, 2014, 12:35:24 am »
وقتی چشمانم را پرده بلوری اشک می پوشاند
دنیاجلو دیدگانم لرزان وتار می شود درست مثل روزگارم
وباز سکوت
سکوت در برابر تمام نامردیهای تو
میبینم که چگونه تقاص کارهایت را به دنیا پس میدهی
چشمانم را در سکوت نظاره میکن
من پاسخت را به دنیا میسپارم
ب*اران

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #12 : آپریل 18, 2014, 12:37:21 am »
غمگینم
مثل گلهای پرپرشده داخل گلدان که نه ریشه ای برای ماندن دارند نه پایی برای رفتن خشکیده و ساکت به خاک نشسته ام

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #13 : آپریل 18, 2014, 12:41:26 am »
امشب

در کُنجِ بسترِ تب آلودم

یادواره ی غزل هایِ کهنه را ،

به سوگ می نشینم ...

 امشب

در اوهامِ فرسوده ی خویش ،

بی آنکه نایِ سخن باشدم به تن ،

از خویش می گریزم

و با تو می پیوندم

ای ماهِ در پیاله ی حوضچه !

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #14 : آپریل 18, 2014, 12:42:15 am »
در میانِ گندمزارهایِ این روزهایِ من ،

کسی نیست

که برایِ آرامشِ ستاره ها

یک پیاله خواب بیاورد ...

آه ای دلخوشی هایِ ساده ی مغرور

که می افتید یکی یکی از شاخه هایِ درختِ زندگی ،

روی سطوحِ نا مُسطّحِ شعرهایِ من ....

آه ای دلواپسی هایِ همیشه

و دردهایِ رنگ و رو رفته ،

کِی مرا زِ خاطر خواهید بُرد ؟!