نویسنده موضوع: ریشه های تاریخی اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی  (دفعات بازدید: 12655 بار)

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2670
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
شاه می بخشد، وزیر نمی بخشد!!

(گاه پیش می آید که از مقام بالاتر فرمانی صادر می شود، ولی آن که باید آن را اجرا نماید، فرمان را به مصلحت ندیده و  از انجام آن خودداری می کند. در این حالت با طنز و کنایه این اصطلاح را برای او به کار می برند)

پس از شاه عباس دوم پسر بزرگش "صفی میرزا" به نام "شاه سلیمان" در سال ۱۰۷۸ق بر تخت سلطنت نشست و مدت ۲۹ سال با قساوت و بی رحمی تمام سلطنت کرد. وی وزیر مقتدر و کاردانی داشت به نام شیخ علی خان زنگنه که از سال ۱۰۸۶ تا ۱۱۰۱ق فرمانروای حقیقی ایران به شمار می رفت و چون شاه صفی خوش گذران و ضعیف النفس بود، همه ی امور مملکتی را او اداره می کرد.

شیخ علی خان شب ها با لباس مبدل به محلات و اماکن عمومی شهر می رفت تا از اوضاع مملکت با خبر شود. بناها و کاروان سراهای متعددی به فرمان او در گوشه و کنار ایران ساخته شده است که امروزه به غلط "شاه عباسی" نامیده می شوند. شیخ علی خان با وجود قهر شاه سلیمان شخصیت خود را حفظ می کرد و تسلیم هوس بازی های او نمی شد.

یکی ار عادت های شاه سلیمان این بود که در مجالس عیش و طرب شبانه، هنگامی که سرش از باده ی ناب گرم می شد، دیگ کرم و بخشش او به جوش می آمد و برای رقاصه ها و مغنیان مجلس مبالغ هنگفتی حواله صادر می کرد که صبح بروند و از شیخ علی خان بگیرند.

چون شب به سر می رسید و بامدادان حواله های صادر شده را نزد شیخ علی خان می بردند، او همه را یکسره و بدون پروا به بهانه ی آن که چنین اعتباری در خزانه موجود نیست، بی پاسخ می گذاشت و متقاضیان را دست از پا درازتر بر می گردانید. یعنی "شاه می بخشید، ولی شیخ علی خان نمی بخشید"

از آن تاریخ است که عبارت بالا در میان مردم اصطلاح شده است.


ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2670
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
«حرف مفت»

( این اصطلاح را در مورد سخن بی هوده،  بی ارزش و ناروا به کار می برند )

در سال ١۲۷۴ هجری قمری  و در زمان ناصر الدین شاه قاجار،  میرزا ملکم خان ناظم الدوله نخستین خط تلگراف را بین قصر گلستان و باغ لاله زار کشید. پس از آن،  با بستن قرارداد با شرکت های خارجی،  اندک اندک خطوط تلگرافی نیز میان ایالات و ولایات ایران کشیده شد. و ارتباطات تلگرافی میان تهران و شهرهای مهم ایران برقرار گردید.

در آن زمان که تلگراف خانه در تهران افتتاح شد، مردم باور نمی کردند که امکان مخابره ی تلگرافی از شهری به شهر دیگری وجود داشته باشد و  از فاصله های بسیار  دور بتوان حرف دیگران را خواند یا شنید. کسانی  نیز بودند که به وجود ارواح و شیاطین در سیم های تلگراف باور داشتند و مردم را از مخابره ی تلگرافی سخت پرهیز می دادند.

از این رو با وجود تشویق دولت برای بهره گیری از تلگراف،  مردم زیر بار نمی رفتند و این موضوع را بیش تر شوخی می پنداشتند و این کارشان موجب گردیده بود که دولت که خرج زیادی  کرده بود با زیان رو به رو گردد.

علیقلی خان مخبرالدوله، وزیر تلگراف وقت چون از تشویق درباره ی مخابرات تلگرافی طرفی نبست، تدبیری به خاطرش رسید و با اجازه ی شاه چند روزی را به مردم اجازه داد که رایگان با دوستان و اقوام خود در شهرهای دیگر گفت و گو کنند، چیزی بپرسند و جواب بخواهند، تا خود یقین کنند که تلگراف شعبده بازی یا سحر و جادو نیست. دکتر احسانی طباطبایی در « چنته ی درویش» ( چاپ دوم، برگ ٣٣۰ ) می نویسد : « مردم هم ازدحام کردند و سیل مخابرات به ولایات روان شد.» هر کس هر چه در دل داشت، از سلام و تعارف و احوال پرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه ی کاغذ آورده و به طرف مخاطب مخابره نمود ، زیرا که حرف « مفت» بود و پولی برایش نمی خواستند.

چندی که گذشت و مراد دولت که جلب مشتری برای مخابره و تلگراف بود تامین گردید و حالا دیگر مردم نیز  به آن عادت کرده بودند،  مخبرالدوله دستور داد بر صفحه ی کاغذی بزرگی نوشتند : « از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی شود » ( یعنی مردم باید برای آن پول بپردازند) و آن را بر بالای در ورودی تلگراف خانه آویزان کردند و برای هر کلمه یک عباسی ( یک پنجم ریال ) با مردم حساب کردند.

پیدا است که برای آن هایی که به زدن  « حرف مفت » عادت کرده بودند، به هیچ روی قابل پذیرش نبود که کسی به آنان بگوید که «دیگر حرف مفت نزن » چون «حرف»  قیمت دارد و بی تامل نباید به گفتار دم زد. از این روی عبارت « حرف مفت» در اذهان مردم باری منفی پیدا نمود و در شمار عبارات ناخوشایند قرار گرفت و رفته رفته مردم کسانی را  که بدون تامل و اندیشه سخنی می گویند با عبارت «حرف مفت نزن» پاسخ دادند.

این را نیز بیافزایم که از روزی که صحبت از پول به میان آمد و « حرف مفت» بی اعتبار گردید،  مطالب تلگرافی نیز از حالت عادی و طبیعی خارج گردید و مردم برای آن که پول کم تری برای حرف هایشان بپردازند، آن ها را تا آن جا که می توانستند کوتاه و فشرده نمودند و اصطلاح « تلگرافی حرف زدن » نیز از همین  جا است.

«حقه بازی»

( " حقه بازی " در معنی مجازی یعنی تردستی و شعبده بازی و " حقه باز " کسی است که تردست و فریب کار باشد )

" حقه " ظرف کوچک و گردی است که در گذشته بیش تر از چوب یا عاج ساخته می شد و مسافران جواهرات حود را که در طی سفر مورد استفاده قرار می دادند، در آن می نهادند.

عباس پرویز در کتاب "تاریخ دیالمه و غزنویان"، برگ ٣۷۸می نویسد:

« "حقه " این استفاده را هم داشت که تردستان و شعبده بازان در بساط معرکه گیری خود چیزی را زیر آن می نهادند و چون حقه را بر می داشتند از آن چیز خبری نبود و یا چیز دیگری از درون حقه بیرون می آوردند».

دکتر محمد علی احسانی طباطبایی در کتاب "خرقه ی درویش" ، برگ ۲۶۲ می افزاید:

« یکی دیگر از تردستی های این معرکه گیران آن بود که طاسی را درون حقه می گذاشتند و طوری حقه را تکان می دادند و با آن بازی می کردند که وقتی طاس درون آن را به روی زمین می انداختند، طاس با شماره ای که آنان می خواستند بر زمین می نشست.

در آن زمان مردم  این تردستان را به دلیل این گونه بازی ها که با حقه می کردند "بازیگران با حقه " و یا "حقه بازان " می نامیدند و این لفظ کم کم به معنی طراری و شارلاتانی برای افراد فریب کار مصطلح شده است».

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2670
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
این شتری است که در خانه همه کس می خوابد

ریشه ضرب المثل های فارسیمرگ برای همه است و بیشتر برای تسلیت و همدری به کار می رود تا مصیبت دیدگان را موجب دلگرمی و دلجویی باشد.

سه روز قبل از عید قربان یک شتر ماده را در حالی که به انواع گلهای رنگارنگ و حتی سبزی و برگهای درختان زینت داده بودند و جمعیت بسیاری از هر طبقه و صنف دنبال او می افتادند؛ در شهر میگرداندند و برای او طبل و نقاره و شیپور می زدند و سخنان دینی و اشعار مذهبی می خواندند. این شتر از هر جا و هر کوی و برزن که میگذشت مردم دور او جمع میشدند و پشم حیوان را عوام الناس - بویژه زنان آرزومند - مایه اقبال و رفع نکبت و وبال دانسته، به عنوان تیمن و تبرک از بدنش می کندند و از اجزا تعویذ و حرز بازو و گردن خود و اطفال قرار می دادند.

این جریان و آداب و رسوم که ریاست آن به عهده شخص معینی بود و مباشرین این کار القاب خاصی داشتند؛ مدت سه روز بطول می انجامید و در این مدت شتر گردانی به در خانه هر یک از اعیان و اشراف شهر که میرسیدند شتر را به زانو در می آوردند و از صاحب خانه به فراخور مقام و شخصیتش چیز قابل توجهی نقداً یا جنساً میگرفتند و از آنجا می گذشتند. روز سوم که روز عید قربان بود، این حیوان زبان بسته را به طرز جانگدازی نحر می کردند، و هنوز جان در بدن داشت که هر کس با خنجر و چاقو و دشنه حمله ور میشد، و هنوز چشمان وحشت زده اش در کاسه سر به اطراف می نگریست که تمام اعضای بدنش پاره پاره شده، گوشتهایش به یغما می رفته است.
اصل ضرب المثل شد: شتر را در منزل فلانی خوابانده اند. یعنی: غائله را به گردن او انداخته اند.
ضرب المثل بعد از مرور زمان رفته رفته بصورت و اشکال مختلفه در آمد و هر دسته و جمعیتی به یک شکل از آن استفاده و استناد می کنند که از همه مهمتر و مشهورتر همان ضرب المثل عنوان این مقاله است که ناظر بر شرنگ مرگ و میر می باشد. که به هر حال باید چشید و از غرور و خودخواهی و زیاده طلبی که چون جهاز رنگارنگ شتر قربانی دیرپا نیست، بلکه فریبنده و زودگذر است؛ باید چشم پوشید و برای آرامش خاطر و رضای ندای وجدان، به دستگیری نیازمندان پرداخت و بر قلوب جریحه دار دلسوختگان مرحم نهاد.


ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2670
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
از اين ستون به آن ستون فرج است

هنگامی كه فردي نااميد است و او را دلداري مي دهند كه در اندك فرصتي مشكل رفع و گشايش در كار می شود.

مردي برای اولین بار به شهری مسافرت کرد.همان شب فردي به قتل ميرسد . نگهبانان مرد غريب را نزديك محل قتل دستگير مي كنند . و او را نزد قاضي مي برند . و چون مرد ناشناس نتوانست بي گناهي خود را ثابت كند ،‌ قاضي دستور اعدام صادر كرد.
فردا مرد مسافر را به يك ستون بستند تا اعدام كنند . مرد هرچه گفت كه بي گناه است و بعدا از اين كار پشيمان خواهند شد ، جلاد گفت من بايد دستور را اجرا كنم .
جلاد  آخرين خواسته مسافر را پرسید .
 مرد كه ديد مرگ نزديك است گفت : مرا به آن يكي ستون ببنديد و اعدام كنيد .
جلاد فكركرد كه مرد قصد فرار دارد و اين يك بهانه است و به او گفت اين چه خواهش مسخره اي است !
مسافر گفت : رسم اين است كه آخرين خواهش يك محكوم به اعدام اگر ضرري براي كسي نداشته باشد اجرا شود .
جلاد دست او را با احتياط باز كرد و به ستون بعدي بست .
در همين هنگام حاكم و سوارانش از آنجا گذشتند و ديدند عده اي از مردم دور ميدان جمع شدند ، علت را پرسيدند گفتند مردي را به دار مي زنند . حاكم پرسيد : چه كسي را ؟ 
جلاد جلو آمد و حكم قاضي را نشان داد .
حاكم گفت : مگر دستور جديد قاضي به شما نرسيده است ؟‌
جلاد گفت : آخرين دستور همين است .
حاكم گفت : اين مرد بي گناه است ، او را آزاد كنيد . قاتل اصلي ديشب به كاخ من آمد و گفت وقتي خبر اعدام اين مرد را شنيده ،‌ ناراحت شده كه خون اين مرد هم به گردن او بيافتد و بااينكه ميترسيده خودش را معرفي كرد . من هم او را نزد قاصي فرستادم و سفارش كردم كه مجازاتش را تخفيف دهد .
مرد مسافر را آزاد كردند و او گفت : اگر مرا از آن ستون به اين ستون نمي بستيد تا حالا ‌مرا اعدام كرده بوديد .این است که میگویند: اگر خدا بخواهد از اين ستون به آن ستون فرج است .

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2670
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
جيك‌جيك‌ مستونت‌ بود، فكر زمستونت‌ بود

به‌ كسي‌ كه‌ به‌ فكر آينده‌اش‌ نيست و دچار مشكل‌ مي‌شود مي‌گويند: "جيك‌جيك‌ مستونت‌ بود، فكر زمستونت‌ بود؟"   
 
ریشه این ضرب المثل در حکایت معروف گنجشک و مورچه است.
مورچه ای در فصل بهار و تابستان دانه‌ ها‌ را‌ به‌ لانه‌اش‌ مي‌برد و انبار مي‌كرد تا در روزهاي‌ سرد و سخت‌ زمستان‌ بي‌غذا نماند.
گنجشک که کار کردن زیاد مورچه را میدید،به مورچه گفت:حیف این وقت خوش نیست، چرا اینقدر کار میکنی؟
مورچه گفت:بازي‌ و خورد و خواب‌ هم‌ اندازه‌اي‌ دارد. باید كمي‌ هم‌ به‌ فكر فردا و فصل‌ زمستان‌ بود. مثل‌ من‌ كمي‌ دانه‌ انبار كن‌ كه‌ هنگام‌ برف‌ و باران‌ و سردي‌ هوا گرسنه‌ نماني.
گنجشك‌ گفت:هواي‌ به‌ اين‌ خوبي‌ را رها كنم‌ و به‌ فكر انبار كردن‌ آذوقه‌ باشم؟ امروز كه‌ خوردني‌ و نوشيدني‌ هست، در فصل‌ زمستان‌ هم‌ حتماً براي‌ خوردن‌ چيزي‌ پيدا خواهم‌ كرد.
روزها، هفته‌ها و ماه‌ها پشت‌سر هم‌ رفتند تا اينكه زمستان‌ سرد از راه‌ رسيد.
برف‌ باريد و همه‌جا را سفيدپوش‌ كرد. ديگر نه‌ گياه‌ و سبزه‌اي‌ روي‌ زمين‌ ماند و نه‌ ميوه‌اي‌ روي‌ شاخه‌ي‌ درختي‌ پيدا شد. گنجشك‌ كمي‌ اين‌طرف‌ رفت، كمي‌ آن‌طرف‌ رفت، اما چيزي‌ براي‌ خوردن‌ پيدا نكرد. پروبالش‌ در آن‌ هواي‌ سرد قدرت‌ پرواز نداشت. نمي‌دانست‌ چه‌كار كند. ياد مورچه افتاد و با خودش‌ گفت:بهتر است‌ پيش‌ دوستم‌ بروم. شايد او كمكي‌ به‌ من‌ كند و دانه‌اي‌ به‌ من‌ بدهد كه‌ بخورم‌ و از گرسنگي‌ نميرم.
با اين‌ فكر گنجشك‌ خودش‌ را به‌ در لانه‌ي‌ مورچه رساند و در زد و حال‌ و روزش‌ را براي‌ مورچه تعريف‌ كرد و گفت: "كمكم‌ كن‌ كه‌ از گرسنگي‌ دارم‌ مي‌ميرم."

مورچه گفت: يادت‌ مي‌آيد كه‌ در تابستان‌ چندبار به‌ تو گفتم‌ به‌ فكر اين‌ روزها هم‌ باش، اما تو گوش‌ نكردي‌ و مي‌بيني‌ كه‌ حالا به‌ چه‌ روزي‌ افتاده‌اي. ببينم‌ وقتي‌ كه‌ "جيك‌جيك‌ مستونت‌ بود، فكر زمستونت‌ نبود؟"
مورچه وقتی دید گنجشك‌ از بي‌خيالي‌ خودش‌ پشيمان‌ شده، گفت: در هر صورت‌ ما دوتا با هم‌ دوستيم. من‌ هم‌ آنقدر آذوقه‌ انبار كرده‌ام‌ كه‌ بتوانم‌ تو را هم‌ ميهمان‌ كنم...


ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2670
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
شاهنامه آخرش خوش است

( این اصطلاح را برای کسانی به کار می برند که بدون مطالعه و با شتاب زدگی دست به کاری می زنند و نمی دانند که در پایان کار نتیجه بر خلاف انتظار چیز دیگری خواهد شد)

استاد سخن، فردوسی توسی پس از نزدیک به سی سال در سال ٣٨٤ ه ق  سرودن نخستین نسخه ی شاهنامه را به پایان برد ( مقاله ی شادروان دکتر احمد علی رجایی با عنوان "شاهنامه برای دریافت صله سروده نشده است" در مجله ی دانشکده ی ادبیات دانشگاه مشهد، سال سوم، شماره ی ٤) و پنج سال پس از آن برای آن که این اثر گران بها از دستبرد سلطان ترک نژاد محمود غزنوی که در سال ٣٨٩ ه ق به سلطنت رسیده بود و خلیفه ی عباسی محفوظ بماند، به تشویق " فضل بن احمد اسفراینی " که به زبان و ادب فارسی عشق می ورزید تصمیم گرفت با تجدید نظری در شاهنامه و آوردن نام محمود غرنوی در متن کتاب، آن را یه نام وی کند. او در این تجدید نظر  بیت هایی در مدح مخمود غزنوی سرود و به کتاب افزود و سپس آن را نزد محمود برد و چندین روز همی بر خواند. به نوشته ی تاریخ سیستان، برگ ٨ : « محمود با دادن درهم به جای دینار گفت: همه ی شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. ابوالقاسم گفت: من ندانم اندر سپاه تو  چند مرد چون رستم باشد، ولی این دانم که خدای تعالی دیگر هیچ بنده چون رستم نیافرید. این بگفت و زمین بوسید و برفت. ملک محمود وزیر را گفت: این مردک به تعرض مرا دروغزن خواند. وزیرش گفت: بباید کشت. لیک هزچه طلب کردند نیافتند ».

نظامی عروضی در چهار مقاله ( به کوشش دکتر محمد معین، برگ ٩٧ ) ادامه می دهد: « بیست هزار درهم به فردوسی رسید. بغایت رنجور شد و به گرمابه رفت. فقاعی [شربت انگور. آریا ادیب] بخورد و آن سیم میان حمامی و فقاعی تقسیم نمود. سیاست محمود دانست. به شب از غزنین برفت و به هرات به دکان اسماعیل وراق پدر ازرقی فرود آمد و شش ماه در خانه ی او بود تا طالبان محمود به توس رسیدند و برگشتند و چون فردوسی ایمن شد، از هرات رو به تبرستان شد به نزدیک اسپهبد شهریار که از آل باوند و در تبرستان پادشاه بود، و آن خاندانی است که نسبت ایشان به یزدگرد شهریار پیوندد.

پس فردوسی محمود را هجا کرد در صد بیت و آن را بر شهریار خواند و گفت : من این کتاب را از نام محمود به نام تو خواهم کردن. لیکن سپهبد از بیم و قهر سلطان محمود رضا نداد و او را بنواحت و گفت: من هر بیت هجای تو را به هزار درهم خریدم. آن صد بیت به من ده و با محمود دل خوش کن. فردوسی آن بیت ها فرستاد و آن هجو مندرس شد».

در چهار مقاله ی عروضی تنها شش بیت از آن هجویه آمده است ولی ابیات بیش تری نیز از آن موجود است که معروف ترین آن ( که البته قطعیت و سندیت ندارد) چنین است:

اگر مادر شاه بانو بدی / مرا سیم و زر تا به زانو بدی

فردوسی پس از سرودن آن هجو نامه موفق گردید به وسیله ی دوستان و هوادارانی که در دستگاه سلطنت محمود غزنوی داشت، یک نسخه از آن هجو نامه را مخفیانه به آخر شاهنامه موجود در کتاب خانه ی سلطنتی الحاق و اضافه نماید و این کار ( که تجدید نظر دوم فردوسی است) موجب شد که بعدها که نساخان و خطاطان برای تکثیر و توزیع شاهنامه از این نسخه ی کتاب خانه ی سلطنتی نسخه ها برداشتند، قهرن آن هجو نامه ی آخر شاهنامه را نیز می نوشتند.

با این توصیف ( که درستی یا نادرستی آن بر عهده ی راویان آن است) در گذشته هر کس شاهنامه را می خواند چون به مدح و ستایش از سلطان محمود برخورد می کرد، به گمان خود همت و جوانمردی او را که گویا مشوق فردوسی در تنظیم شاهنامه گردیده است می ستود، بی خبر از آن که شاهنامه آخرش خوش است، زیرا هنگامی که به آخر شاهنامه می رسید و آن منظومه ی هجایی را نیز می خواند تازه متوجه می گردید که محمود غزنوی نسبت به پادشاه ادب و ملیت ایران تا چه اندازه ناجوانمردی و ناسپاسی کرده است. از این رو همیشه به کسانی که شاهنامه می خواندند متذکز می شدند تا زمانی که کتاب را به پایان نرسانده اند در قضاوت نسبت به سلطان محمود عزنوی شتاب نکنند و در پایان شاهنامه است که فردوسی محمود غزنوی را به خواننده ی خود می شناساند.

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2670
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
آستين نو بخور پلو

آستين نو بخور پلو ،هنگامی که بر روی ظاهر افراد قضاوت شود بکار می رود...

روزي ملا نصرالدين با لباس كهنه اي که به تن داشت به يك مهماني رفت . صاحبخانه با داد و فرياد او را از خانه بيرون كرد .
او به منزل رفت و از همسايه خود ، لباسي گرانبها به امانت گرفت و آنرا به تن كرد و دوباره به همان ميهماني برگشت.
اينبار صاحبخانه با روي خوش جلو آمد و به او خوش آمد گفت  و او را در محلي خوب نشاند و برايش سفره اي از غذاهاي رنگين پهن كرد .             
ملا  از اين رفتار خنده اش گرفت  و پيش خود فكرد كرد كه اين همه احترام بابت لباس نوي اوست .
آستين لباسش را كشيد و گفت : آستين نو بخور پلو ، آستين نو بخور پلو .
صاحبخانه كه از اين رفتار تعجب كرده بود از ملا پرسيد كه چكار مي كني .
ملا گفت : من هماني هستم كه با لباسي كهنه به ميهماني تو آمدم و تو مرا راه ندادي و حال كه لباسي نو به تن كرده ام اينقدر احترام مي گذاري . پس اين احترام بابت لباس من است نه بخاطر من . پس آستين نو بخور پلو ، آستين نو بخور پلو ..

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2670
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
قمپز در کردن

هنگام بالیدن نابجا و فخر و مباهات بی مورد کردن و زدن حرفهای توخالی و بدون پایه و اساس مورد استفاده قرار میگیرد.

دولت امپراطوری عثمانی در جنگهای خود با ایران،از توپ سرپری به نام قمپوز (قمپوز نام کوهی در ترکیه است)استفاده میکرد.
گلوله در این توپ به کار نمی رفت بلکه مقدار زیادی باروت در آن می ریختند و پارچه های کهنه و مستعمل را با سنبه در آن به فشار جای می دادند و می کوبیدند تا کاملا سفت و محکم شود . سپس این توپها را در مناطق کوهستانی که موجب انعکاس و تقویت صدا می شد به طرف دشمن آتش می کردند . صدایی آنچنان مهیب و هولناک داشت که تمام کوهستان را به لرزه در می آورد و تا مدتی صحنه جنگ را تحت الشعاع قرار می داد ولی کاری صورت نمی داد و اثر تخریبی نداشت.
در جنگهای اولیه که دولت عثمانی از این توپ استفاده کرد،صدای عجیب و مهیب آن در روحیه سربازان ایرانیان اثر می گذاشت و از پیشروی آنان تا حدود موثری جلوگیری می کرد ولی بعدها که ایرانیان به ماهیت و توخالی بودن آن پی بردند هرگاه صدای گوشخراشش را می شنیدند به یکدیگر می گفتند :" نترسید قمپوز درمی کنند." یعنی تو خالی است وگلوله ندارد .
قمپوز رفته رفته به صورت قمپز تغییر شکل داده و زمانی که حرفهای توخالی و بدون پایه و اساس زده می شود به کار میرود

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2670
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
شتر دیدی ، ندیدی

هنگامی پرحرفی باعث دردسر می شود و یا رازی در میان باشد و برملا شدن آن، باعث زحمت و گرفتاری خودش یا دیگری شود به او می‌گویند"شتر دیدی؟ ندیدی"

مردی در صحرا بدنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسید : آیا یک طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر کجاست ؟‌پسر گفت من شتری ندیدم .
مرد ناراحت شد و فکر کرد که شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و پسرک را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف کرد .
قاضی از پسر پرسید . اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده ای ؟
پسرک گفت : در راه ، روی خاک اثر پای شتری دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود . فهمیدم که شاید شتر یک چشمش کور بود .
بعد دیدم در یک طرف راه مگس بیشتر است و یک طرف دیگر پشه بیشتر است . و چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر  ترشی بوده است .
قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت : درست است که تو بی گناهی ولی زبانت باعث دردسرت شد . پس از این به بعد: شتر دیدی ، ندیدی !!


ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2670
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
سوراخ دعا را گم کردن

(گاه پیش می آید که کسی نا به هنگام و در جای نادرست چیزی بگوید که گرچه ممکن است درست باشد، ولی کم ترین ارتباطی با موضوع مورد گفت و گو ندارد. در چنین موردی در پاسخ به او می گویند: دعا بلدی، ولی سوراخ دعا را گم کرده ای)

مولانا مولوی بلخی در جلد چهارم کتاب "مثنوی معنوی" حکایت شیرین و آموزنده ای را به نظم آورده است که در آن شخصی به وقت "استنجاء" (شستن محل دفع ادرار و مدفوع) به جای خواندن دعای ویژه ی این کار یعنی " اللهم اجعلنی من التوابین و اجعلنی من المطهرین" به اشتباه دعای " اللهم ارحنی رائحه الجنه" را که ویژه ی "استنشاق" (شستن سوراخ بینی) است می خواند. پس از این کار شخصی به او گفت:« ورد را خوب بلد هستی، ولی سوراح دعا را گم کرده ای».

آن یکی در وقت استنجا بگفت / که مرا با بوی جنت دار جفت

گفت شخصی: «حوب ورد آورده ای» / «لیک سوراخ دعا گم کرده ای»

smmoosavi

  • Moderator
  • Jr. Member
  • *****
  • ارسال: 95
  • Karma: +0/-0
  • نام: سید مصطفی
  • نام خانوادگی: موسوی
شیر آب
« پاسخ #25 : می 13, 2013, 07:28:29 am »
چــــــــرا به لوله ای که آب از آن خارج می شود می گوییم "شیر"؟

در سال های دور ایران؛تنها دوشهر بیرجند و تبریز آب لوله کشی داشتند که آن صنعت را از روسیه به امانت برده بودند.و در کلان شهری مثل تهران مردم از آب چاه که تمیز و سالم نبوداستفاده می کردند.در شهر تهران تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه دار تهرانی بود.یکی از این قنات ها که به سرچشمه معروف بود(وهست) متعلق به سرمایه داری بود که بچه دار نمیشد.او نذر کرد اگر بچه دار شود؛ برای تهرانیان آب لوله کشی فراهم کند. پس از مدتی بچه دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله کشی آب بیاورد.در هر کشوری حیوانی که برای آنها مقدس است را بر سر خروجی آب می گذاشتند.مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می کنند.او دید در اتریش،هر جا خروجی آب است؛سردیسی از شیر هست.پس بر سرچشمه آب که برای مردم فراهم کرد،سر شیری گذاشت.و مردم هروقت برای برداشتن آب به آنجا می رفتندومی گفتند: رفتیم از سر شیر آب آوردیم!
 

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2670
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
علی آباد هم شهر شده

هر گاه بخواهند کسی را از لحاظ مقام و فضل و ثروت و جز اینها تحقیر یا تخفیف کنند از باب تعریض و کنایه به عبارت مثلی بالا استناد کرده و می گویند: علی آباد هم شهر شده! یا به اصطلاح دیگر « خیال می کنه علی آباد هم شهری شده.»

علی آباد در ابتدا قهوه خانه بزرگی بود که اطاقهای متعدد برای مسافرین وچندین اصطبل و طویله برای چهار پایان داشت. ساکنان مناطق شرقی مازندران محصولات صادراتی خویش از قبیل برنج و پنبه و کنف و کارهای دستی مانند شمد و شیرو پنیر و تافته را از طریق علی آباد و دره سودا کوه به تهران و شهر تاریخی ری و فلات مرکزی و جنوبی ایران حمل می کردند.

قهوه خانه علی آباد در واقع شب منزل کاروانها و چهار پایان بود و به علت اهمیت موقع تدریجا توسعه پیدا کرده مسکن و مسافرخانه های زیادی در اطراف آن ساخته شده است به قسمی که پس از چندی به صورت یک بلده کوچک در آمد منتها چون صورت شهری نداشت به علت رطوبت هوا و ریزش بارانهای متوالی مخصوصا عبور و مرور هزاران راس اسب و قاطر و الاغ که شبانه روز ادامه داشت هوای آن همیشه کثیف و آلوده و راهها و کوچه های تنگ و باریک آن همواره پر از گل و لجن بوده که عبور از داخل بلده را مشکل می کرده است، به همین جهات و ملاحظات اگر کسی در آن عصر و زمان خود را علی آباد معرفی می کرد و یا از مناظر و یا زیبایی های آن سخنی می گفت از آنجا که علی آباد قهوه خانه ای بیش نبوده است از باب طنز و کنایه می گفتند: علی آباد هم شهر شده