نویسنده موضوع: تنهایی  (دفعات بازدید: 16461 بار)

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #30 : آپریل 18, 2014, 01:07:09 am »
اگــــــــر دیوانگی نباشد پس چیست؟؟

 

وقتی در این دنیایِ  به این بزرگــــــــــی...

 

دلت فقط هــــــــــوایِ یک نفر را میکند

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #31 : آپریل 18, 2014, 01:11:07 am »
نامه‌ام بايد کوتاه باشد

      ساده باشد

            بی حرفی از ابهام و آينه،

                  از نو برايت می‌نويسم

                         حال همه‌ی ما خوب است

                              ... اما تو باور نکن

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #32 : آپریل 18, 2014, 12:03:05 pm »
روزایی که دلت خیلی پره ومیخوای حرف بزنی ،


  دقیقأهمون روزابیشترازهمیشه سکوت میکنی

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #33 : آپریل 18, 2014, 12:03:46 pm »
باید کسی باشد


که هر وقت بار تنهاییت سنگین شد



هر وقت کمر کلماتت شکست

هر وقت واژه هایت لال شدند


بیاید بنشیند مقابل چشمهایت


و تو زل بزنی به خودت


که جاری شده ای میان چشمهایش


باید کسی باشد

که هر وقت بار دلتنگیت سنگین شد


هر وقت طاقت سکوتت تمام شد


هر وقت کم اوردی بیاید بنشیند کنارت


و تو وجودت را به او تکیه دهی


باید کسی باشد

که هر وقت بار خستگیهایت سنگین شد


هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد


پناهت شود


و تو یکجا تمام تنهاییت را

تمام دلتنگیت را و تمام سکوتت را


و تمام خستگیهایت را و تمام بغضت


را میان هرم نفسهایش


نفس بکشی

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #34 : آپریل 18, 2014, 12:05:30 pm »
هر شب ...

ابرهای سیاه را ،

از پیشانی ام کنار می زدی ...

من تا صبح ،

برای پنجره های عبوس شهر ...

خواب بهار می دیدم[
t]

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #35 : آپریل 18, 2014, 12:07:34 pm »
[گـاه בلـمــ مےـگـیرב


گـاه زטּـבگــے ســخـتــــ مےـشـوב


گـاه تـטּـهـا , تـטּـهـایـے آرامـشــ مـے آورב


گـاه گـذشـتـهـ اذیـتـمـ مـیـکـنـב


ایـטּ `گـاه هـا`...


گـهـگـاه تـمـامــ روز و شـبــ مـنــ مےـشـو טּـב



آטּـوقـت بـغـض گـلـویـم را مـےـگـیـرב



בرسـت مـثـل هـمےــטּ روزـها... 

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #36 : آپریل 18, 2014, 12:10:09 pm »
خيره شدن را ناتوان مي گذاشت،


 رقص برق نور خورشيد بر مرواريد اشك چشمانش...


ردپاي مرواريد را بر گونه هايش مي توان جست...


سرش را پايين انداخته بود تا كسي او را نبيند...


چيزي در دلش مي جوشيد...


چيزي شبيه اضطراب...



او انتظار ديگري را مي كشيد...



ديگري به گذر زمان بود و او چشم انتظار...



دختر قصه ي من



نقطه سرخط.

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #37 : آپریل 18, 2014, 12:11:56 pm »
وقتی شب از راه می رسید دلم بیش از پیش غمگین می شود



غم نبودنت در دلم بزرگتر می شود، آن قدر بزرگ که اشکهایم



خود به خود سرا زیر می شود و بالشم را خیس خیس میکند



وقتی شب از راه می رسید، زانوی غم را محکمتر بغل میگیرم



چون از تو فقط غمت و یک عکس برایم به جا مانده ...



شبهایی که اشکهایم جوابم میکنند به سراغ عکست میروم



عکست را رو به رویم میگیرم و شروع میکنم به حرف زدن:



(ببین چه به روزم آوردی، ببین روز و شب من



  با هم فرقی  ندارند                                                                                       



تنها فرقش این است که شب بیشتر غمگین می شود ...



کاش بودی می دیدی از عشق تو چه به سرم آمده. )



دستی میکشم بر روی عکست و آن را روی سینه ام میگذارم



و تا سپیده ی صبح اشکهایم مرا همراهی میکنند ...



بعضی شبها خسته می شوم و دیگر دلم نمیخواهد طلوعی



را ببینم که تو در کنارم نباشی ولی عشقت به من امید میدهد که



شاید روزی آمدی و جای این همه غم را در دلم گرفتی ...

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #38 : آپریل 18, 2014, 12:17:57 pm »
کمی عوض شدم

دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم

به کسی تکیه نمیکنم

از کسی انتظار محبت ندارم

خودم بوسه میزنم بر دستانم

سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم

نگران خودم میشوم



برای خودم هدیه میخرم

 با خودم ساعت ها  حرف میزنم

در دنیای خودم .کسی حق ورود ندارد جز خودم...

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #39 : آپریل 18, 2014, 12:28:00 pm »
شب
شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...!

چرا که در تاریکـــ ـی ..

چهره ها مشخــــــ ـص نیست !!

و هر لحظــــــــ ـه ..

این امیـــــ ـد ..

در درونــــــ ــم ریشه می زند ...

که آمده ای ..

ولی من ندیده ام

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #40 : آپریل 18, 2014, 12:31:19 pm »
 بــــآرآن مـــی خــوآهـــم؛

آنـقــدر شـدیـد کـــه...

مـــن و تـنـهـــآیـیـــم رآ،

بـــآ خــودش بشــویـــَـد و بـبـــرد



darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #41 : آپریل 18, 2014, 12:32:01 pm »
يادت باشد دلت که شکست، سرت را بگيري بالا

تلافي نکن، فرياد نزن، شرمگين نباش

حواست باشد؛ دل شکسته گوشه‌هايش تيز است

مبادا که دل و دست آدمي را که روزي دلدارت بود، زخمي کني به کين

مبادا که فراموش کني روزي شاديش آرزويت بود… صبور باش و ساکت.

بغضت را پنهان کن، رنجت را پنهان‌تر.

بازنده کسي است که بازي نکند.

طاقت بياور و سرت را بگير بالا…



darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #42 : آپریل 18, 2014, 12:33:47 pm »
سهم تـو از من هرچه بود، سـپـردی اش بـه بـاد !
سهم من از تــو هر چـه بـود؛
هـســت؛
به همان طراوت و گرمای ِ آغازین !
عـزیـز می دارمـش تا آخرین نـبـض بـودن تا لحـظـه ی سـپــردن بـه خــاک!...



darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #43 : آپریل 18, 2014, 12:40:31 pm »
روزي مـيـرسـد . . .

در حـسـرتـم بـمـانـي

در روزي بـارانـي ، مـن در اوج و تـو در ويـرانـي . . .

يـه روزي صـادقـانـه صـدايـت کـردم . . .

عـاشـقـانـه نـگـاهـت کـردم . . .

حـالـا عـاجـزانـه نـگـام مـيـکـنـي

بـا حـسـرت صـدام مـيـکـنـي

امـــا فــقــط

بـــــرو . . .

darya

  • مهمان
پاسخ : تنهایی
« پاسخ #44 : آپریل 20, 2014, 11:16:53 am »
حکایت عجیبی ست این اشک....

کافیست حروفش را به هم بریزی تا برسی به ......کاش