نویسنده موضوع: دل نوشته ها یمان برای پدر و مادر بی همتا ترین نعمتهای الهی  (دفعات بازدید: 33710 بار)

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
با سلام و احترام
توی اینترنت خیلی گشتم تا یه متن خوب در تجلیل از مقام پدر و مادر پیدا کنم . هر چی میدیدم بیشتر  متن های نوشته شده برای حک روی سنگ قبر آنها بود تا تجلیل از وجود نازنین این دو نعمت بزرگ الهی . شما هم بگردید و ببینید !!!
وای بر من ، وای بر ما که تا هستند نمی بینیمشان و وقتی نیستند...
این متن رو تقدیم می کنم به تمام پدران و مادران خوب جهان،
پدرو مادرانی که زنده اند و تا هستند باید دستانشان رو بوسید..
عمرشان دراز باد!
و آنها که رفته اند و باید بر خاکشان گل اشک نشانید..
روحشان شاد باد!
****
مادر، اگر دعاي شبانگاهيت نبود               من در لهيب آتش غم مي گداختم
مادر، اگر گناه نبود اين به درگهت              بي شک تو را به جاي خدا مي شناختم
****
یاد آمدم که در دل شبها هزار بار            دست نوازشم به سر و رو کشیده بود
از خود برون شدم به تماشای روی او        کی لذت وصال بدین حد رسیده بود
چون محو شد خیال پدر از نظر مرا            اشکی به روی گونه زردم چکیده بود

حیفم اومد این متنو ننویسم بیایید با هم عهد کنیم همین امروز ، اگر امروز نمیشه در اولین فرصت بریم و دستاشونو ببوسیم دستانی که اگر کفر نباشد دستان خدا هستند . ( خجالت نداره به خدا ... ) و اگر در بین ما نیستند :
( یادشان سبز است و برای شادی روحشان فاتحه ای تلاوت کنیم )

Erfani

  • Newbie
  • *
  • ارسال: 1
  • Karma: +0/-0
  • نام: علی
  • نام خانوادگی: عرفانی
مطلب جالبی بود ...ممنون

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
پدر یعنی...
پدر یعنی: اون کسی که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریه ی فرزندش رو دید ماشین رو داد دستش درحالیکه چشمانش پر از گریه بود گفت: حالا تو موهای منو بتراش.

پدر یعنی: کسی که " نمی توانم" را زیاد در چشمش دیدیم ولی هرگز از زبانش نشنیدیم.

پدر یعنی: اونی که  طعم پدر داشتنو نچشید اما واسه خیلی ها پدری کرد.

پدر یعنی: اونی که کف تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچه اش کف خونه کسی رو جارو نزنه.

پدر یعنی:اونی که هروقت میگفت "درست میشه" تمام نگرانی هایمان به یکباره رنگ میباخت.

پدر یعنی: اونی که وقتی پشت سرش از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره، میفهمی پیر شده !

وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده!

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، می فهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه…

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری.

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد.

به سلامتی تمام پدرها!

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
(شعر از استاد شهریار برای مادر)

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

***
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***
او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

***
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

***
آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

***
می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

***
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...


ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
دلم نیومد اینجا یادی از  پدر و مادر شهدا نکنم پدر و مادرهایی که وقتی فرزند نازنین و عزیزتر از جانشان زمین میخورد جانشان در میرفت و با هر بار تب کردن و بیماری فرزندشان هزار بار جان می دادند . اما وقتی بعد از پانزده ، بیست و یا بیشتر سال چشم انتظاری برای دیدن فرزند عزیزتر از جانشان وقتی چند تا استخوان و یک پلاک تحویلشان می شد در حالی که اشک در چشمشان بود او را فدایی سرور و سالارشان امام حسین ، حضرت ابوالفضل یا حضرت علی اکبر و ... می دانستند . پدر و مادرانی که طاقت دیدن زخم فرزند خود را نداشتند چقدر حرف داشتند با استخوانهایی که بعد از بیست سال به آنها رسیده بود و  با افتخار بعد از در آغوش گرفتن آخرین بازمانده جانشان او را قربانی وطن می دانستند و هیچ گاه از این سرنوشت گله و شکایتی نکردند. پدر و مادرانی لطیف تر از شکوفه های بهاری و سخت تر از کوه البرز
تقدیم به مادر بزرگ عزیزم و تمامی مادران و پدران بزرگوار شهدا :

امروز برای شهدا وقت نداریم                      ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است       ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

چون فرد مهمی شده نفس دغل ما             اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است          بهر سفر کرببلا وقت نداریم

تقویم گرفتاری ما پر شده از زر                    ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم        خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم 

m.rasooli

  • Newbie
  • *
  • ارسال: 1
  • Karma: +0/-0
  • نام: سید مهدی
  • نام خانوادگی: رسولی
مطالب خیلی جالبی بود ممنون :)

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
ا سلام و احترام
تقدیم به سرچشمه جاری زندگی « مادر »

آسمان را گفتم :
می توانی آیا بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه روح مادر گردی صاحب رفعت دیگر گردی ؟
گفت نی نی هرگز من برای این کار کهکشان کم دارم ، نوریان کم دارم ، مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم .

خاک را پرسیدم :
می توانی آیا دل مادر گردی آسمانی شوی وخرمن اخترگردی ؟
گفت نی نی هرگز من برای این کار بوستان کم دارم در دلم گنج نهان کم دارم

این جهان را گفتم ، هستی کون ومکان را گفتم :
می توانی آیا لفظ مادر گردی همه ی رفعت را همه ی عزت را همه ی شوکت را بهر یک ثانیه بستر گردی ؟
گفت نی نی هرگز من برای این کار آسمان کم دارم اختران کم دارم رفعت وشوکت وشان کم دارم عزت ونام ونشان کم دارم

 آن جهان راگفتم
می توانی آیا لحظه یی دامن مادر باشی مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی ؟
گفت نی نی هرگز من برای این کار باغ رنگین جنان کم دارم آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم

روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه پای تا سر همه مادر گردی عشق را موج شوی مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی ؟
گفت نی نی هرگز من برای این کار بیکران بودن را بیکران کم دارم ناقص ومحدودم ، بهر این کار بزرگ ، قطره یی بیش نیم ، طاقت وتاب وتوان کم دارم

 صبحدم را گفتم
می توانی آیا لب مادر گردی عسل وقند بریزد از تو لحظه ی حرف زدن جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی ؟
گفت نی نی هرگز گل لبخند که روید زلبان مادر به بهار دگری نتوان یافت دربهشت دگری نتوان جست من ازان آب حیات من ازان لذت جان که بود خنده ی اوچشمه ی آن من ازان محرومم خنده ی من خالیست زان سپیده که دمد از افق خنده ی او خنده ی او روح است خنده ی او جان است جان روزم من اگر لذت جان کم دارم ، روح نورم من اگر روح وروان کم دارم .

کردم از علم سوال
می توانی آیا معنی مادر را بهر من شرح دهی ؟
گفت نی نی هرگز من برای این کار منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم قدرت شرح وبیان کم دارم

درپی عشق شدم
تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمه ی زیبایی
بلکه او درهمه ی عالم خوبی, همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود

drezai

  • مهمان
مادر
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..
کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
"روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
همان جا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
اززندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو
دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : “ اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از
دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت[/size][/size]

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
سخنان بزرگان در مورد مادر :
من تمام زندگی خود را مدیون دو زن هستم، مادرم و همسرم.
محمود حسابی

«آینده کودکان بسته به تربیت پدر و مادر است.»
ویکتور هوگو

«استوارتر از همه پیوندها، پیوندی است که در میان مادر و فرزند برقرار است.»
سعید نفیسی

«اگر مادر نباشد، جسم انسان ساخته نمی‌شود و اگر کتاب نباشد، روح انسان پرورش نمی‌یابد.»
پلوتارخ

«ای پدر و مادر، ای گم‌شدگان عزیز، من همه‌چیز خود را به شما مدیون هستم.»
لویی پاستور

«ای مادر، تو مانند ستاره مقدس در آسمان ابدیت، ثابت و درخشان خواهی ماند.»
کارل ایمرمان

«این یک قاعده کلی است که همهٔ مردان برجسته، عوامل برتری خود را از مادرانشان به ارث می‌برند.»
ژول میشله

«با پدر و مادر خود چنان رفتار کن که از فرزندان خود توقع داری.»
سقراط

«بچه‌ها تا کوچکند به ‌پدر و مادرشان مهر می‌ورزند، وقتی بزرگ شدند آن‌ها را به‌ محاکمه می‌کشند و گاهی نیز مورد عفو قرار می‌دهند.»
اسکار وایلد

«تار و پود روح مادر را از مهربانی بافته‌اند.»
رالف والدو امرسن

«تمام دخترها مثل مادرشان می‌شوند، چه فاجعه بزرگی برای دختر‌ها؛ هیچ مردی مثل مادرش نمی‌شود، چه فاجعه بزرگی برای پسرها.»
اسکار وایلد

«تنها مادر و پدر خواست های فرزند را بی هیچ چشم داشتی بر آورده می سازند .»
ارد بزرگ

«در هرجا نیک و بد اعمال کودک مربوط به مادر است.»
ناپلئون بوناپارت

«زادگاه مرد، مادر دوم اوست.»
قابوس‌نامه

«سرنوشت آینده یک کودک همیشه کار مادر است.»
ناپلئون بوناپارت

«صالح‌ترین فرزندان آن‌هایی هستند که با اعمال خود باعث افتخار پدر و مادر خود شوند.»
ویکتور هوگو

«کنار امیر دراز می‌کشم. حالا نه برایش زنم، نه مادر، نه خواهر. هیچ ربطی به هم نداریم.»
فریبا وفی

«کمال زن در مادری است، زنی که مادر نیست، موجود ناقصی است.»
انوره دو بالزاک

«مادر آهن‌ربای قلب و ستاره قطبی چشم کودک است.»
جورج هربرت

«مادر، سازنده جهان و تابلوی آفریدگار است.»
بتهوفن

«مادر شاهکار طبیعت است.»
یوهان ولفگانگ گوته

«مادرشدن مرحلهٔ کمال زن است.»
الکساندر دوما

«مادر و پدر ، زندگیشان را با فروتنی به فرزند می بخشند . »
ارد بزرگ

«مادر یگانه موجودی است که حقیقت عشق پاک را می‌شناسد.»
انوره دو بالزاک

«مردان همانند که مادرانشان ساخته‌اند، آیا می‌شود از یک کارگاه کرباس‌بافی خواست که شال کشمیر ببافد؟»
رالف والدو امرسن

«من از عشق بدم می‌آید برای این‌که یک‌بار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم.»
مارک تواین

«می گویند: احتیاج مادر اختراع است! اما مادربزرگ بدبختی هم هست.»
ژان پل

«میهمانی های فراوان از ارزش آدمی می کاهد ، مگر دیدار پدر و مادر . »
ارد بزرگ

«میهن پرستی ، همچون عشق فرزند است به مادر . »
ارد بزرگ

«هروقت مادر فاسد شد، نسل نیز فاسد میگردد.»
ساموئل اسمایلز

«همسران باید یکدیگر را ستایش کنند و فرزندان هم پدر ، مادر و آموزگاران و... ستایشگری برای همه هست . »
ارد بزرگ

«هیچ‌چیز به قدر دیدن یک مادر با بچه‌اش روح‌پرور نیست و هیچ‌چیز حس حرمت و تقدیس ما را هنگام تماشای مادری‌ که بچه‌هایش وی را احاطه کرده‌اند، بیدار نمی‌کند.»
یوهان ولفگانگ گوته

«هیچ‌گاه در زندگی نمی‌توانید محبتی بهتر، بی‌پیرایه‌تر و واقعی‌تر از محبت مادر خود بیابید.»
انوره دو بالزاک

«یک مادر خوب به صد استاد و آموزگار می‌ارزد.»
جورج هربرت

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
  (حسین پناهی )

ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌
هركجا بیندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌
با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تیر خدنگ‌
مادر سنگ دلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌
نشوم‌ یكدل‌ و یكرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌
گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌
روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌
گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد زآینه‌ قلبم‌ زنگ‌
عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌
حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌
رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌
قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌
از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌
و اندكی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌
وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌
از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌
دید كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:
آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
وای پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌
  ( ایرج میرزا )


ramezani

  • Hero Member
  • *****
  • ارسال: 2667
  • Karma: +16/-7
  • نام: مجتبی
  • نام خانوادگی: رمضانی
اشک مادر

پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.

mrostami

  • Newbie
  • *
  • ارسال: 13
  • Karma: +0/-0
  • نام: محمد
  • نام خانوادگی: رستمی
                        به سلامتی مادرامون که اگه یه تک سرفه بزنیم میشن پرستار بخش مراقبتهای ویژه !

                        به سلامتی همه پدرهای زحمتکش که لباسشون بوی خاک می ده، دست هاشون بوی نان !